گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید این ابر که زار بر چمن می‌گرید گل گفت به پای خویشتن برشکنم بر خندهٔ یک هفتهٔ من می‌گرید

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید دستی که به دامن قناعت نزدیم دردا که به دامن مرادی نرسید

زلف تو که در فتنه کنون می‌آید از غارت جان و دل نمی‌آساید وای از شب زلف تو که گر کار اینست بس روز قیامت که جهان آراید

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید مکتوب تو هم دلیریی ننماید آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد باید که یکی جواب از این سو آید

تا رای تو از قدح به شمشیر آید گرد سپهت برین فلک زیر آید نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت با یار که از ملک بقا سیر آید

لایق به جان شاه جهانی باید زین جمله دهی جمله‌ستانی باید زین طایفه امن آدمی ممکن نیست اینها همه گرگند شبانی باید

هم توسن چرخ زیر زین را شاید هم گوهر خورشید نگین را شاید تا ظن نبری که آن و این را شاید پیروز شه طغان تکین را شاید

وصل تو که از سنگ برون می‌آید در کوکبهٔ خیال چون می‌آید با هجر همی‌گوید ازین رنگرزی من می‌دانم که بوی خون می‌آید

زان پس که وصال روی در پرده کشید واندوه فراق پرده بر من بدرید گفتم که مگر توانمش دید به خواب خود خواب همی به خواب نتوانم دید

در مستی اگر ببرد خوابم شاید می دیده ببندد ارچه دل بگشاید بیدار ز مادران چو تو کم زاید بخت تو نیم که هیچ خوابم ناید