هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که مرا هم گردن تیغ هست و هم گردن تیر

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر کاین به درت موکب میمون وزیر هین کو لب غنچه گو بیادست ببوس کو دست چنار گو بیا دست بگیر

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر وی بخت جوان فغان از این عالم پیر ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر وی دست اجل ز دست غم دستم گیر

ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر وین هم به مزاج آن صد دیگر گیر

از دست تو بنده داستانی شده گیر وز مهر نشانهٔ جهانی شده گیر دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست من ماندم و عشق و نیم جانی شده گیر

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر در کار تو کارم ار به جان یابد دست تو پای به کار برمنه کار مگیر

بر من شب هجر تو سرآید آخر این صبح وصال تو برآید آخر دستی که ز هجران تو بر سر دارم از وصل به گردنت درآید آخر

ما با این همه غم با که گساریم آخر وین غصه دمی با که برآریم آخر کس نیست که با او نفسی بتوان زد تنها همه عمر چون گذاریم آخر

ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من کجایی آخر

دی گر بفزود عز دین عدل عمر وز جور تهی کرد زمین عدل عمر امروز به صد زبان جهان می‌گوید ای عدل عمر بیا ببین عدل عمر