ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش ساعت ساعت منتظر جان می‌باش ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

ای ماه رکاب خسرو گردون رخش وی ملک‌ستان سکندر گیتی‌بخش در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان درش

هر تیر جفا که داری اندر ترکش چون سر ز وفا نمی‌کشم گردن‌کش من دست ز آستین برون کردم و عشق تو خوش بنشین و پای در دامن کش

ای ماه ز سودای تو در آتش تیز چون سوخته گشتم آبرویم بمریز چون چرخ ستیزه‌روی با من مستیز من در تو گریختم تو از من مگریز

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس هر ساعت و بس کرده زمین‌بوس و سپاس زیرا که کنی به خنجر چون الماس از هفت فلک به یک زمان چارده طاس

ماییم درین گنبد دیرینه اساس جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس آگاه نه از منزل امید و هراس سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

در منزل دل غم تو می‌آید و بس در سکنهٔ جان غم تو می‌باید و بس تا صبح جمال فتنه‌زای تو دمید گویی که ز شب غم تو می‌زاید و بس

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش گویم چه کنم تن زنم اندر آتش چون راست که در پای کشم دامن صبر عشق تو گریبان دلم گیرد و کش

گرمابه به کام انوری بود امروز کانجا صنمی چو مشتری بود امروز گویند به گرمابه همین دیو بود ما دیو ندیدیم پری بود امروز