ای چشم زمانه کرده روشن به جمال در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال رایی داری چو آفتاب اول روز عمری بادت چو سایه‌ها بعد زوال

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال دانی که جهان چه آیدم پیش خیال دشتی آید ز درد دل میلامیل طشتی آید ز خون دل مالامال

در هجر همی بسوزم از شرم خیال در وصل همی بسوزم از بیم زوال پروانهٔ شمع را همین باشد حال در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل زین رو مکش انتظار همراه ای دل بشتاب که منقطع فراوان هستند زین راه دراز و روز کوتاه ای دل

ای دل طمع از وصال جانان بگسل سررشتهٔ آرزو به دندان بگسل زان پیش که بگسلند جان از تن تو از بهر خدا علایق جان بگسل

تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم از مرگ چه باک

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک یک چند ترا رکاب بر دست ملوک یک چند ترا غاشیه بر دوش ملک

زین رنگ برآوردن بر فور فلک خون شد دلم و نیافتم غور فلک در جمله گزیر نیست از جور فلک تا رخت برون نبردی از دور فلک

در منزل آبگینه هنگام درنگ چون بی‌تو دل شکسته را دیدم تنگ گفتم که چگونه‌ای دلا گفت مپرس چونانک در آبگینه اندازی سنگ

ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل خصمت که ز عز تست دست خوش ذل بی‌قدر چو خار باد و کم عمر چو گل چون آب خروشان و لگدکوب چو پل