ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل چون آب نکوخواه ترا حکم روان چون لوله بداندیش ترا سوخته‌دل

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل تو فارغ و من به وعده تا روز سپید در بند تو بنشسته و برخاسته دل

دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش تا روز می طرب همی کردم نوش امشب من و صد هزار فریاد و خروش تا کی شب دیگرم بود چون شب دوش

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش بر خیره به باد داده عیش خوش خویش بنمای به من تو آن رخ مهوش خویش هان تا نبرم آب تو از آتش خویش

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش با صبر پناه کردم از مشکل خویش کام دلم آن بود که سرگشته شوم گردان گردان شدم به کام دل خویش

با خاک برابرم ز بی‌سنگی خویش وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش یارب بدهم شرم ز بی‌شرمی خویش تا باز هم ز ننگ بی‌ننگی خویش

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور طعام ذاغصهٔ خویش

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش در پای تو ریزد همه پیرایهٔ خویش

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش یک حوضک نقل و یک تنورک آتش باقلیککی و نانکی پنج از شش گر فرمایی جمال ده بی‌ترکش

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش با ملک چو آب و دولت چون آتش برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش اینجا علف گلخن دوزخ بمکش