خورشید ز رای مقتفی دارد نور وز دولت سنجریست گیتی معمور وز رایت این رایت دین شد منصور احسنت زهی خلیفه سلطان دستور

ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر وی چون تو جوان نبوده در عالم پیر دانی همه علمها مگر غیب خدای داری همه چیزها مگر عیب و نظیر

در دست غمت دلم زبونست این بار وین کار ز دست من برونست این بار وین طرفه که با تو نرد جان می‌بازم دست تو بهست ودست خونست این بار

دل محنت تازه چاشنی کرد آخر سوگند هلاک جان من خورد آخر عشقی که فرود برد جهانی به زمین می‌جست و هم از زمین برآورد آخر

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکیست جان بر سر امروز نهم دی باز آر

گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر ... این سخن زنم ... ی پر

رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد سر

ای عشق به جز غمم رفیقی دگر آر وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر وی هجر بگفته‌ای بریزم خونت گر وقت آمد بریز و عمرم به سر آر

باری بنگر که چشم من چون گرید هر شب ز شب گذشته افزون گرید از چشم ستاره بار خون افشانم گر چشم بود ستاره را خون گرید

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید گل گفت اگر راست همی باید گفت بر عمر من و عهد شما می‌گرید