یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود وصلش به بهای جان به دست آمده بود ارزانش ز دست من برون کرد فلک افسوس که بس گران به دست آمده بود

بر عید رخت دلم چو پیروز نبود از عید دل سوخته جز سوز نبود گویند که چون گذشت روز عیدت ای بی‌خبران چو عید خود روز نبود

دل درخور صحبت دل‌افروز نبود زان بر من مستمند دلسوز نبود زان شب که برفت و گفت خوش‌باد شبت هرگز شب محنت مرا روز نبود

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن تا جامه دریده غنچه بر شاخ شود

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود آفاق برو حبس و زمین بند شود وان را که به بندگی پذیری یک روز شب را به همه حال خداوند شود

آخر غم غور از دلم دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید به حمل فرماندهٔ گیتی به نشابور شود

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود از جود تو در جهان جهانی بفزود کس چون تو سخی نه هست نه خواهد بود گو قافیه دال شو زهی عالم جود

با دل گفتم که عشق چون روی نمود در دامن صبر چنگ محکم کن زود دل گفت مرا که برتو باید بخشود گر معتمد صبر تو من خواهم بود

شبها ز غمت ستم کشم باید بود وز محنت تو بر آتشم باید بود پس روز دگر تا پی غم کور کنم با این همه ناخوشی خوشم باید بود

گردون به وصال ما موافق زان بود کین تعبیهٔ هجر در آن پنهان بود امروز رهین شکر او نتوان بود کان روز وصال هم شب هجران بود