در بزمگهی که مطربی کوس کند بر تیر قضا تیر تو افسوس کند رایات تو گر روی به بغداد نهد دجله به در ریش زمین بوس کند

چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند

هم ابر به دست درفشانت ماند هم برق به تیغ جان ستانت ماند هم رعد به کوس قهرمانت ماند هم ژاله به باران کمانت ماند

خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند

با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند ایام زفتنهٔ‌تو در گوشه نشست خورشید ز سایهٔ تو در خانه بماند

مسعود سعادت جهان بود نماند فهرست سعود آسمان بود نماند گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند

ما را به جز از نیاز هیچ چیز نماند در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند گه گاه به آب دیده دل‌خوش شدمی چندان بگریستم که آن نیز نماند

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت دیگر چه بماند

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند عشقی که ترا سلسله می‌جنباند خوش خوش به دعای شب میفکن کارت بنشین که به روز محنتت بنشاند

با آنکه همه کار جهان او راند آنگه بنشین که نزد خویشت خواند با آنکه همه ملوک نامم دانند نامردم اگر یکی نشانم داند