جان یک نفس از درد تو می‌ناساید وز دل نفسی بی‌تو همی برناید یکبار دگر وصل تو درمی‌باید وانگه پس از آن اگر نمانم شاید

یک در فلک از امید من نگشاید یک کار من از زمانه می‌برناید جان می‌کاهد غم تو می‌افزاید در محنت من دگرچه می‌درباید

بس راه که پای همتم پیماید تا مشکل یک راز فلک بگشاید بس روز سیه که از غلط پیش آید تا از شب شک صبح یقینی زاید

دی قهر تو گفتی که اجل می‌زاید وامروز بقا به عدل می‌افزاید آن قهر جهانگیر چنان می‌بایست وان عدل جهان‌دار چنین می‌باید

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود هم حادثه یار و حیله‌آموز شود هر سان که بود چو حالها گردانست روزی به شب آید و شبی روز شود

آنرا که خرد مصلحت‌آموز شود کی در غم عید و بند نوروز شود عیدی شمرد که روز نوروز شود هر شب به عافیت بر او روز شود

با آنکه غم از دلم برون می‌نشود از تلخی صبر دل زبون می‌نشود با این همه غصه سخت جانی دارد این دیده که از سرشک خون می‌نشود

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید وان خال بدان خوشی از آن گشت پدید

آن روز که بنده خاک خدمت بوسید بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید ابرام به خانه برد و امید برید

بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید تیمار جهان امیدم از جان ببرید ای دل پس ازین کناره‌ای گیر و برو کین کار مرا کناره‌ای نیست پدید