چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزارگل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت

از گردش این هفت مخالف بر هفت هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت می ده که چو گل جوانیم در گل خفت تا کی غم عالمی که چون رفتی رفت

سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت آن کیست کزو فراغت خویش نیافت در دولت او عامل اموال زکات صد باره جهان بگشت و درویش نیافت

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب وین سبزهٔ عاریت رها کن رمه رفت

معشوق مرا عهد من از یاد برفت وان عهد و وفا به باد برداد و برفت پایم به حیل ببست و آزاد برفت آتش به من اندر زد و چون باد برفت

سلطان که جهان به عدل آراست برفت سرو چمن ملک بپیراست برفت چون کژ رویی بدید از دور فلک کژ را به کژان داد و ره راست برفت

چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت

اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت گیرم ز جفاش باز نتوانی برد دایم ز وفاش باز نتوانی داشت

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت وان مایه که کردمی بدان سود گذشت افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت چون دید کزو قدم بر آتش دارم بگذاشت مرا و آبم از سر بگذشت