می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست می‌رفت و دگرباره قفا می‌نگریست با جلوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد یا از سر مرحمت به ما می‌نگریست

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست با سینهٔ پاره پاره می‌باید زیست بی‌دل به هزار حیله می‌باید بود بی‌جان به هزار چاره می‌باید زیست

ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست بازیچهٔ غمزه‌اش پیمان شکنیست سودای لب چنین کسی نتوان پخت با خویشتن آی این چه بی‌خویشتنیست

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست زان در کرمش تکلف و منت نیست در همت او هر دو جهان مختصرست جز وی ز پیمبریست آن همت نیست

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست یا از تو مرا چه درد روزافزونست پیداست چو روز نزد هرکس که مرا با این لب خندان چه دل پر خونست

تا دست امید ما شکستیم ز دوست زیر لگد فراق پستیم ز دوست دشمن به دعای شب چرا برخیزد چون ما به چنین روز نشستیم ز دوست

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست در دور فلک نو ستمی باید هست در عشق تو گرچه ایچ می‌باید هست این بس نبود کانچ نمی‌باید هست

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست نزدیک تو جز حدیث نان افسانه‌ست خوش‌باش که یک نیمه مرا در خانه‌ست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانه‌ست

هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به های‌های بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان دیگران خواهی زیست

با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم جمشید نشان و کیقباد انگیزست