از تو طمعم یکی صراحی باده است زیرا که مرا حریفکی افتاده است چون مست شود مرا بخواهد دادن زیرا که مرا وعده به مستی داده است

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست

از حادثه‌ای که هرچه زو گویم هست هرچند که بشکست مرا هیچ نبست گفتند شکسته‌ای به دست آور دست آورده‌ام آن شکسته لیکن هم دست

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان دلشده زنده هست گویند که هست

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل و به بیم در ز جیحون پیوست

ای عهد تو عید کامرانی پیوست افتاد بهار پیش بزم تو ز دست زیبنده‌تر از مجلس تو دست بهار بر گردن عید هیچ پیرایه نبست

گفتند که گل چمن به یکبار آراست برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست گل گفت که با او نبود کارم راست دانی چه گلابخانه را راه کجاست

با موزه به آب در دویدی به نخست تا خرمن من به باد بردادی چست چون تیز شد آتش دلم گشتی سست خاکش بر سر که او نه خاک در تست

کار تنم از دست دلم رفت ز دست بیچاره دلم به ماتم جان بنشست جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست سازم همه این بود که در کار شکست

دل در خم آن زلف معنبر بنشست جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست من هم پی دل روم به هر حال که هست مسکین چو به لب رسید پایش بشکست