بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست هر زیور کان خدای بر جد تو بست جز نام پیمبری دگر جمله‌ت هست

ای صبر ز دست دل معشوقه‌پرست این بار به دامن تو خواهم زد دست کو باز مرا بر آتش دل بنشاند واندر سر زلف یار ساکن بنشست

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست برگشت و به طعنه گفت ای عشوه‌پرست نشنیدی که هرچه بشکفت نه بست

دستم که به گوهر قناعت پیوست پر بود و نبود آز را بر وی دست با دست طمع مگر شبی عهدی بست روز دگرش غیرت همت بشکست

جدت ورق زمانه از جور بشست عدل پدرت سلسلها کرد درست ای بر تو قبای جاهشان آمد چست هان تا چه کنی که نوبت دولت تست

هجری که به روز غم مبادا دل و دست بر دامن دل که گرد ننشست نشست وصلی که چو دل به دست بودی پیوست دردا که ازو درد دلی ماند به دست

جانا به تن شکسته و عزم درست عمریست که دل در طلب صحبت تست وامروز که نومید شد از وصل تو چست در صبر زد آن دست کز امید بشست

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست تیر تو به ناوک قضا ماند چست ورنه که نشاند این چنین چابک و چست پیکان دوم بر سر سوفار نخست

همواره چو بخت خود جوانی بادت چون دولت خویش کامرانی بادت ای مایهٔ زندگانی از نعمت تو این شربت آب زندگانی بادت

با بخل بود به غایتی پیوندت کز قوت حکایتی کند خرسندت وینک ز بلای بخل تو ده سالست تا نشخور شیر می‌کند فرزندت