فرّخ روزى که فارغ از خویش شوى از هر دو جهان گذشته، درویش شوى طغیان کنى و خرمن هستى سوزى یا حق گویان، رسته ز هر کیش شوى

فریادرس ناله درویش تویى آرامى بخش این دل ریش تویى طوفان فزاینده مرا غرق نمود یادآور راه کشتى خویش، تویى

گر نیست شوى، کوس اَنَاالحق نزنى با دعوى پوچ خود، معلق نـزنى تا خود بینى تو، مشرکى بیش نه‏اى بى‏خود بشوى که لاف مطلق نزنى

در هیچ دلى، نیست بجز تو هوسى ما را نبود به غیــــر تو دادرسى کس نیست که عشق تو ندارد در دل باشد که به فریاد دل ما برسى

تا منصورى، لاف انا الحق بزنى نادیده جمال دوست، غوغا فکنى دک کن جبل خودى خود، چون موسى تا جلوه کند جمال او بى ازلى

تا کوس اَنَاالحق بزنى، خودخواهى در سرّ هویّتش تو ناآگاهى بَردار حجاب خویشتن از سر راه با بودن آن، هنوز اندر راهى

طوطى صفتى و لاف عرفان بزنى اى مور، دم از تخت سلیمان بزنى فرهاد ندیده‏اى و شیرین گشتى یاسر نشدى و دم ز سلمان بزنى

در محفل دوست، نیست جز دود و دمى در حلقه صوفیان، نه لا، نه نعمى گر شادى و غم مــى‏طلبى، بیرون شو اینجا نتوان یافت، نه شادى، نه غمى

فاطى، اگر از طارم اعلا گذرى از خاکْ گذشته، از ثریا گذرى هیهات که تا اسیر دیو نفسى از راه دَنى سوى تَدَلّى گذرى

این فلسفه را که علم اعلا خوانى برتر ز علوم دیگرش مى‏دانى خارى زره سالک عاشق نگرفت هر چند به‏عرش اعظمش بنشانى