عاشق نشدى، اگر که نامى دارى دیوانه نه‏اى، اگر پیامى دارى مستى نچشیده‏اى، اگر هوش توراست ما را بنواز تا که جامى دارى

اى دیده، نگر رُخش به هر بام و درى اى گوش، صداش بشنو از هر گذرى اى عشق، بیاب یار را در همه جا اى عقل، ببند دیده بـــى‏خبرى

اى دوست، به روى دوست بگشاى درى صاحب نظرا، به مستمندان، نظرى ما بى‏خبرانیم ز منزلگه عشق اى با خبر از بى‏‌خبر آور خبرى

برخیز که رهروان به راهند، همه پیوسته به سوى جایگاهند، همه آنجا که بجز دوست، ز کس یادى نیست افسرده دلان روى سیاهند، همه

اى مهر، طلوع کن که خوابیم، همه در هجر رُخت در تب و تابیم، همه هر برزن و بام از رخت روشن و ما خفّاش وشیم و در حجابیم، همه

اى دوست، به عشق تو دچاریم، همه در یاد رُخ تو داغداریم، همه گر دور کنى یا بپذیرى ما را در کوى غم تو پایداریم، همه

غیر از در دوست، در جهان کى یابى؟ جز او به زمین و آسمان کى یابى؟ او نور زمین و آسمانها باشد قرآن گوید، چنان نشان کى یابى؟

از دیده عاشقان، نهان کى بودى؟ فرزانه من، جدا ز جان کى بودى؟ طوفان غمت ریشه هستى برکند یارا، تو بریده از روان کى بودى؟

فارغ اگر از هر دو جهان گردیدى از دیده این و آن، نهان گردیدى طومار وجود را به هم پیچیدى یار از پس پرده‏ها عیان گردیدى

اى پیر، مرا به خانقه منزل ده از یاد رخ دوست، مراد دل ده حاصل نشد از مدرسه، جز دورى یار جانا مددى به عمر بى‏حاصل ده