یا رب، نظرى ز پاکبازانم ده لطفى کن و ره به‏دلنوازانم ده از مدرسه و خانقهم، باز رهان مجنون کن و خاطرِ پریشانم ده

این شیفتگان که در صراطند، همه جوینده چشمه حیاتند، همه حق مـى‏طلبند و خود ندانند آن را در آب به دنبال فُراتند، همه

اى شادى من، غصّه من، اى غم من اى زخم درون من و اى مرهم من بنما نظرى، به ذرّه اى بى‏مقدار تا بر سر آفاق رود، پرچم من

اى عقده‏گشاى دلِ دیوانه من اى نوِر رخت، چراغ کاشانه من بردار حجاب از میان تا یابد راهى به رخ تو چشم بیگانه من

اى یاد تو، مایه غم و شادى من سرو قد تو نهال آزادى من بردار حجاب از رخ و رو بگشاى اى اصل همه خراب و آبادى من

فرزانه شو و ز فرّ خود غافل شو از علم و هنر گریز کن، جاهل شو طى کن ره دیوانگى و بیخردى یا دوست بخواه یا برو عاقل شو

اى مرغ چمن، از این قفس بیرون شو فردوس، تو را مى طلبد، مفتون شو طاووسى و از دیار یار آمده اى یادآور روى دوست شو، مجنون شو

فاطى، تو و حقِّ معرفت یعنى چه؟ دریافت ذات بى‏صفت یعنى چه؟ ناخوانده الف به یا نخواهى رَه یافت ناکرده سلوک موهبت، یعنى چه؟

طاووس هما، سایه فکن بر سر من یارى کن و برگشاى بال و پر من فریاد رس، از قید خود آزادم کن از اختر خود، نیک نما اختر من

فاش است به نزد دوست، راز دلِ من آشفته دلّ و رنج بى‏حاصل من طوفان فزاینده‏اى اندر دل ماست یا رب! ز چه خاکى بسرشتى گِل من