فرهادم و سوزِ عشق شیرین دارم امّید لقاء یار دیرین دارم طاقت ز کفم رفت و ندانم چکنم یادش همه شب در دل غمگین دارم

گر بر سرِ کوى دوست، راهى دارم در سایه لطف او، پناهى دارم غم نیست که راه رفت و آمد باز است طاعت اگرم نیست، گناهى دارم

از دست فراقت، برِ کى داد برم؟ فریاد رس، از تو، به که فریاد برم؟ طوفان غمت رشته هستى بگسیخت یاد تو شود، یاد خود از یـاد برم

از دست تو در پیش که فریاد برم؟ از دادستان همچو تویى داد برم؟ گر لطف کنى، نـوازیم با نظرى صاحب نظران را همه از یاد برم

آن روز که ره به‏سوى میخانه برم یاران همه را به دلق و مسند سپرم طومار حکیـم و فیلسوف و عارف فریاد کشان و پـاى‏کوبــان بدرم

اى دوست، مدد نما که سیرى بکنم طاعت به کنارى زده، خیرى بکنم فارغ ز تویى و منى و سرّ و علن یارى طلبم، روى به دیرى بکنم

پروانه شمعِ رُخِ زیباى توام دلباخته قامت رعناى توام آشفته‏ام از فراقت، اى دلبر حُسن برگیر حجاب من که رسواى توام

آن روز که عاشقِ جمالت گشتم دیوانه روى بى‏مثالت گشتم دیدم، نبود در دو جهان جز تو کسى بیخود شدم و غرق کمالت گشتم

تا روى تو را دیدم و دیـــوانه شدم از هستى و هر چه هست، بیگانه شدم بیخود شدم از خویشتن و خویشیها تا مست، ز یک جرعه پیمانه شدم

از صوفى‏ها صفا ندیدم هرگز زین طایفه من، وفا ندیدم هرگز زین مدّعیان که فاش اناالحق گویند با خودبینى، فنا ندیدم هرگز