اى یاد تو روح‏بخش جان درویش اى مهرِ جمالِ تو دواى دلِ ریش دلها همه صیدهاى در بند تواند جوینده توست هر کسى در هر کیش

اى عشق، ببار بر سرم رحمت خویش اى عقل، مرا رها کن از زحمت خویش از عقل بریدم و به او پیوستم شاید کشدم به لطف در خلوت خویش

افتاده به دام شمع، پروانه دل حاشا که رها کند غمش، خانه دل مطرود شود ز جرگه درویشان دیوانه وشى که نیست دیوانه دل

با چشم منى، جمال او نتوان دید با گوش تویى، نغمه او کس نشنید این ما و تویى، مایه کورى و کرى است این بت بشکن تا شَوَدَت دوست پدید

آن کیست که روى تو به هر کوى ندید؟ آواى تو در هر در و منزل نشنید؟ کو آنکه سخن ز هرکه گفت، از تو نگفت؟ آن کیست که از مى وصالت نچشید؟

آن کس که ره معرفت اللّه پوید پیوسته زِ هر ذرّه، خدا مى‏جوید تا هستىِ خویشتن فرامُش نکند خواهد که زِ شِرک، عطر وحدت بوید

یاران، دل دردمندِ ما را نگرید طوفانِ کُشنده بلا را نگرید از ما دلِ بیقرار و پرشور و نوا فارغْ، دلِ یارِ بى‏وفا را نگرید

اى مرده، چو خودْ زنده دلان مرده مگیر گر اهل نه‏اى زِ اهلِ‏حق خرده مگیر برخیز ازاین خواب گران، اى مهجور بیدار دلان، خواب گران برده مگیر

جـز فیض وجود او، نباشد هرگز عکس نمود او، نباشد هرگز مرگ است، اگر هستى دیگر بینى بودى جز بود او، نباشد هرگز

جز یاد تو در دلم قرارى نَبُود اى دوست، بجز تو غمگسارى نَبُود دیوانه شدم، ز عقل بیزار شدم خواهان تو را به عقل، کارى نَبُود