فاطى که فنون فلسفه مى‏خواند از فلسفه فا و لام و سین مى‏‌داند امیّد مـــن آن است که با نورِخدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند

این عید سعید، عید اسعد باشد ملّت به پنـاه لطف احمد باشد بر پرچم جمهورى اسلامى ما تمثال مبارک محمّد(ص) باشد

آن کس که به زعم خویش، عارف باشد غوّاص به دریاى معارف باشد روزى اگر از حجاب آزاد شود بیند که به لاک خویش واقف باشد

ابروى تو قبله نمازم باشد یاد تو گره‏گشاى رازم باشد از هر دو جهان، برفکنم روى نیاز گر گوشه چشمت به نیازم باشد

تا تکیه ‏گهت عصاىِ برهان باشد تا دیدگهت کتابِ عــــرفان باشد در هجر جمال دوست تا آخرِ عمر قلب تو دگرگون و پریشان باشد

از هستىِ خویشتن، رها باید شد از دیو خودىّ خود، جدا باید شد آن کس که به شیطان درون سرگرم است کى راهى راه انبیا خواهد شد؟

فاطى که به علم فلسفه مى‏نازد بر علم دگر به آشکارا تازد ترسم که در این حجاب اکبر، آخر غافل شود و هستى خود را بازد

فصلى بگشا که وصف رویت باشد آغازگر طُرّه مویـت باشد طومار علوم و فلسفه درهم پیچ یارا، نظرى که ره به سویت باشد

فاطـى گُل بوستان احمد باشد فرزنـد دلارام محمّد باشد گفتار من از نشانِ سلطانى و صدر در جبهه سعد او مویّد باشد

از هستى خویشتن، گذر باید کرد زین دیو لعین، صرف نظر باید کرد گر طالب دیدار رخ محبوبى از منزل بیگانه سفر باید کرد