آن را که زمین و آسمانش جا نیست بر عرش برین و کرسى‏اش ماوا نیست اندر دل عاشقش بگنجد، اى دوست ایمان است این و غیر از این معنا نیست

فاطى که ز من نامه عرفانى خواست از مورچه‏اى، تخت سلیمانى خواست گویى نشنیده ما عرفناک از آنک جبریل از او نفخه رحمانى خواست

اى دوست، هر آنچه هست، نورِ رُخ تو است فریاد رس ِ دل، نظرِ فرّخ تو است طى شد شب هجر (قدر) و مطلع فجر نشد یارا! دل مرده، تشنه پاسخ تو است

این عید سعید، عید حزب اللّه است دشمن زشکست خویشتن، آگاه است چون پرچم جمهورى اسلامى ما جاوید به اسمِ اعظمِ اللّه است

فاطى که به نور فطرت، آراسته است از قید حجاب عقل، پیراسته است گویى که ز بحر نور سلطانى و صدر این دُرّ یتیم پاک برخاسته است

فاطى که به دانشکده ره یافته است الفاظى چند را به هم بافته است گویى که به یک دو جمله طوطى وار سوداگرِ ذاتِ پاکِ نایافته است

فاطى تو و ره به کوى دلبر؟ هیهات! نظّاره گرىِّ روى دلبر؟ هیهات! این راه، رهى نیست که پیمایى تو جبریل در آن فکنده شهپر، هیهات!

جمهورى اسلامى ما جاوید است دشمن ز حیات خویشتن، نومید است آن روز که عالم ز ستمگر خالى است ما را و همه ستمکشان را عید است

از درد دلم، بجز تو کى با خبر است؟ یا با من دیوانه که در بام و در است؟ طغیان درون را به که بتوانـــم گفت؟ فریاد نهان را به دل کى اثر است؟

فاطى که به قول خویش، اهل نظر است در فلسفه کوششش بسى بیشتر است باشد که به خود آید و بیدار شود داند که چراغ فطرتش در خطر است