آن وصل تو باز، آرزو می‌کندم گفتن به تو راز، آرزو می‌کندم خفتن ببرت به ناز تا روز سپید شب‌های دراز، آرزو می‌کندم

ای جان و جهان، تو را ز جان می‌طلبم سرگشته تو را گرد جهان می‌طلبم تو در دل من نشسته‌ای فارغ و من از تو ز جهانیان نشان می‌طلبم

ای یار رخ تو کرده هر دم شادم یک دم رخ تو نمی‌رود از یادم با یاد تو، ای دوست، همی بودم خوش زاندم که ز نزدیک تو دور افتادم

حاشا! که کند دل به دگر جا منزل او را ز رخ که گردد از عشق خجل گردیده به کس در نگرد عیبی نیست کو شاهد دیده است و او شاهد دل

خاک سر کوی آن بت مشکین خال می‌بوسیدم شبی به امید وصال پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت: می‌خور غم ما و خاک بر لب میمال

در کوی خرابات نه نو آمده‌ام یاری دارم ز بهر او آمده‌ام گر یار مرا کوزه‌کشی فرماید من هم به کشیدن سبو آمده‌ام

امشب چو جمال داده‌ای خب می‌باش مه طلعت و گل رخ و شکرلب می‌باش ای شب، چو من از تو روز خود یافته‌ام تا صبح قیامت بدمد شب می‌باش

آمد به سر کوی تو مسکین درویش با چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش بگذار که در پای تو اندازد سر کو بی‌رخ خوب تو ندارد سر خویش

در دل همه خار غم شکستیم دریغ! وز دست غم عشق نرستیم دریغ! عمری به امید یار بردیم بسر با یار دمی خوش ننشستیم دریغ!

ای دل، سر و کار با کریم است، مترس لطفش چو خداییش قدیم است، مترس از کرده و ناکرده و نیک و بد ما بی سود و زیان است، چه بیم است؟ مترس