ای دل، قلم نقش معما می‌باش فراش سراپردهٔ سودا می‌باش مانندهٔ پرگار به گرد سر خویش می‌گرد و به طبع پای بر جا می‌باش

در واقعهٔ مشکل ایام نگر جامی است تو را عقل، در آن جام نگر ترسم که به بوی دانه در دام شوی ای دوست، همه دانه مبین دام نگر

ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر وی با همه در حضور و چشم همه کور

اندر همه عمر خود شبی وقت نماز آمد بر من خیال معشوق فراز برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا: باری، بنگر، که از که می‌مانی باز؟

دل ز آرزوی تو بی‌قرار است هنوز جان در طلبت بر سر کار است هنوز دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک هم بر سر آن گریهٔ زار است هنوز

اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بار تخم هجرت ز میوه درد آرد بار از اشک، رخم ز خاک نمناک‌تر است هر خار، که روید گل زرد آرد بار

عالم ز لباس شادیم عریان دید با دیدهٔ گریان و دل بریان دید هر شام، که بگذشت مرا غمگین یافت هر صبح، که خندید مرا گریان دید

این عمر، که برده‌ای تو بی‌یار بسر ناکرده دمی بر در دلدار گذر جانا، بنشین و ماتم خود می‌دار کان رفت که آید ز تو کاری دیگر

افتاد مرا با سر زلفین تو کار دیوانه شدم، به حال خویشم بگذار دل در سر زلفین تو گم کردستم جویای دل خودم، مرا با تو چه کار؟

حاشا! که دل از خاک درت دور شود یا جان ز سر کوی تو مهجور شود این دیدهٔ تاریک من آخر روزی از خاک قدم‌های تو پر نور شود