بي آرام در خدمت مردم
مجيد عشق عجيبي به نيروهاي بسيج مردمي داشت و دائماً هرجا مشكلي پيش مي آمد از آنها دفاع مي كرد. رفتار او با نيروهاي بسيجي آميخته با ملاطفت و مهرباني...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
دنيايي خاطره
بعد از يك سال پيش نوروزعلي رفتم. به دوستانش وفادار بود. براي ديدن دوستان و دانش آموزان به مدرسه رفتيم. موقع ناهار، عسل طبيعي پيش من گذاشت. گفتم:...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
سيلي را به گوش من بزنيد
از طرف فرماندهي منطقه دستور داده بودند، در ناحيه ي بم پست سراوان با كمك عشاير و نيروهاي مردمي قرارگاهي ايجاد شود. منطقه كويري بود و جانداران...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
ارادت به بچه هاي بسيج
حاج سيد محمد به خاطر نفوذي كه در منطقه داشت به « چاچا » معروف بود. در بين فرماندهان، مردم و مسئولان محبوبيتي خاص داشت. همه ايشان را به اسم «...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
در آن حال هم، فكر بچه ها بود
بعد از بمباران جزيره ي مجنون و شنيدن خبر شهادت فرماندهان تيپ امام حسن ( عليه السلام ) در تاريخ 63/1/3 و مجروح شدن قائم مقام فرماندهي تيپ- عبدالعلي...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
بهترين دوست
طوري با همه برخورد مي كرد كه هركس فكر مي كرد بهترين دوست حاجي است تا اين حد برخوردش با بچه ها نزديك و متعهدانه بود. شايد بشود گفت همين برخورد...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
تفقّد به زير دست
در اثر مصدوم شدن در منطقه، جهت مداوا براي مدتي به اصفهان عزيمت نمودم، ولي بخاطر احساس تكليف جهت حضور در منطقه به ايرانشهر كه حاج احمد باقري آن...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
بهترين روش جذب جوانان
شهيد اسحاق و من با تعدادي ديگر از دوستان، تيم فوتبالي تشكيل داده بوديم كه هر چند وقت يكبار با محلات و روستاهاي ديگر مسابقه مي داديم. در يكي از...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
صميميت و عدالت
هنگام تشييع جنازه ي حاج آقا، آنقدر جمعيت آمده بودند كه من هيچ وقت چنين جمعيتي را حتي در موقع راهپيمايي هاي انقلابي زاهدان نديده بودم. تأثّر و...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
پا به پاي نيروها
سال 1361 بود. شبي در اصفهان مهمان حاجي شدم كه به تازگي از مرخصي بلوچستان آمده بود. تا آن زمان هنوز ازدواج نكرده بودم. حاجي رو كرد به پدرش و گفت:...
سه‌شنبه، 15 مهر 1393
دلبستگي به نيروهاي مسلمان كرد
«... شما اگر مي خواهيد واقعاً « احمد » را آن طور كه بود بشناسيد، لازم نيست سراغ ما بچه هاي سپاه بياييد. شما برويد سراغ مردم كردستان. برويد پاي...
دوشنبه، 14 مهر 1393
در غم و شادي ها شريك بود
يك روز، براي غذا به مسجد جامع- خرمشهر- آمديم. در بيرون مسجد ديديم، ديگ هاي غذا خالي است. امير... آمد و به پيرمرد مسني كه آن جا بود گفت: « اين...
دوشنبه، 14 مهر 1393
كليد همه ي قفل ها
گوش ايستاده بودند تا داماد بياد؛ يك جماعت از آن بچه هاي ناقلاي اطلاعات عمليات كه با او شوخي داشتند. علي آقا بي خبر از همه چيز چشمش افتاد به سي...
دوشنبه، 14 مهر 1393
بين نيروها مي خوابيد
ظهر بود. صداي زنگ در منزل به گوش رسيد. آقا يوسف بود. در را كه باز كردم، ديدم واي خداي من! باز هم مهمان ناخوانده! با لبخند گفت:
دوشنبه، 14 مهر 1393
با همه رفيق بود
شهيد كاظمي با تمام دوستان و همكاران، چه مادون و چه مافوق، برخوردي انساني و اسلامي داشت. بعضاً اگر در خصوص مسائل كاري با كسي اصطكاك پيدا مي كرد،...
دوشنبه، 14 مهر 1393
سطوت و رأفت
يادم هست يك بار شهيد دستواره بدجوري به برادر « احمد » حمله كرد؛ طوري كه فكر مي كرديم الان است كه با او دست به يقه بشود! برادر « احمد » هم كه...
دوشنبه، 14 مهر 1393
بسيجي ها را جا به جا مي كرد!
مدتي همراه با آقا اسماعيل در چادرها مستقر بوديم. هوا سرد بود و طاقت فرسا. او در همه چيزش- غذا خوردن و خوابيدن و گفت و گو كردن و ...- در كنارمان...
دوشنبه، 14 مهر 1393
جاي همه را مرتب مي كرد
آراسته، تميز، مودب، متين، خوش برخورد و صميمي بود. در يك برخورد به او علاقه مند مي شدي. حاج اصغر جواني را مي گويم. بزرگي در رفتار و كردارش نمايان...
دوشنبه، 14 مهر 1393
وقتي همه خواب بودند
شهيد مهدي زين الدين: هميشه به مسئولان لشكرش توصيه مي كرد كه براي رزمندگان اسلام احترام خاصّي قائل شوند و هميشه خود را نسبت به آن ها بدهكار بدانند....
دوشنبه، 14 مهر 1393
اگر دل آنان بشكند، مسئوليم
روز بيست و يك يا بيست و دو مهرماه 1359 بود. خرمشهر به شدت زير آتش سلاح هاي سنگين عراقي ها بود. ميدان راه آهن، پليس راه و آتش نشاني و... براي...
دوشنبه، 14 مهر 1393