بئاندریاک دریانورد
بئاندریاک از کودکی دریانورد بود. پدرش لاهیندرانو او را با کشتی بادبانی خود به دریا می‌برد. او اقیانوس هند را چون ملک خود می‌پیمود و در آن اقیانوس...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
زنی که شهبانو شد یا منشأ توتون
مرغ باران بر شاخه‌ای از درخت خود نشسته بود و چنین می خواند: «قوقلیقو!... قوقلیقو!... به به، چه هوای خوش و دلکشی! اوه، که چه شاد و خوشحالم! رطوبت...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
مارمنارانا
بامدادی، جنگاوری نیزه به دست و تفنگی سنگین بر دوش از میدان دهکده، که در آن روی صندوقی چوبین کله‌ی گاوی با شاخ‌های بلند نهاده شده بود، می‌گذشت.
يکشنبه، 9 خرداد 1395
حوادث آغاز پیدایش جهان
در آغاز پیدایش جهان، زمین و آسمان چون خواهر و برادری مهربان با هم یکدل و یکرنگ بودند. ماه نیز دوست و رایزن آنان بود.
يکشنبه، 9 خرداد 1395
«فره‌یل» و «دبو انگال» جادوگر
سالها پیش ساحره‌ای بود كه او را «دبو انگال» می‌نامیدند. او ده دختر داشت كه همه زیبا بودند و نگاه همه‌ی مردان به دنبالشان بود و گاه و بیگاه جوانان...
شنبه، 8 خرداد 1395
دو برادر
روزی دو برادر صبح زود از دهكده‌ی خود بیرون آمدند و برای شكار به بیشه‌ای رفتند. هریك كمانی و چند تیر به دست گرفته و خورجینی چرمی بر دوش افكنده...
شنبه، 8 خرداد 1395
طبل آوازخوان و كدو تنبل جادو
یك روز صبح زود گروهی از دختربچه‌های افریقایی برای بازی به كنار دریا رفتند. این دختربچه‌ها معمولاً ناچار می‌شدند كه كارهای سخت و سنگینی بكنند،...
شنبه، 8 خرداد 1395
كدخدامار
روزی روزگاری دو خواهر بودند كه در دهكده‌ای در كنار رودی زندگی می‌كردند. چون به سن و سال شوهركردن رسیدند پدرشان در جستجوی خواستگارانی برای آن...
شنبه، 8 خرداد 1395
گوتو سلطان خشكی و دریا
سالها پیش سلطانی بود كه دو زن داشت. یكی از آنها «یاورو» نام داشت و دیگری «دانیاوو». اما افسوس كه او فرزندی نداشت، نه دختر و نه پسر و هرچه سنش...
شنبه، 8 خرداد 1395
حسد هالابائو
سالها پیش مردی بود كه دو پسر داشت و با این كه پسرانش را از دل و جان دوست می‌داشت در حسرت و آرزوی دختری بود تا روزی زنش دختری زایید و او بسیار...
شنبه، 8 خرداد 1395
سوسمار سبز
روزی، روزگاری دختر زیبایی بود كه با پدر خود در دهكده‌ای در آفریقا زندگی می‌كرد. یك روز صبح كه دختر برای پر كردن كوزه‌ی آب خود كنار رودخانه رفته...
شنبه، 8 خرداد 1395
اژدرمار عجیب
رئیس قبیله‌ای بیمار شد و به ناچار همه‌ی روز را در كلبه‌ی خود در بستر افتاد و به استراحت پرداخت. او مرد محبوبی بود، همه‌ی ساكنان دهكده‌اش كوشیدند...
شنبه، 8 خرداد 1395
سگ و استخوان
روزی روزگاری یك دختر آفریقایی بود كه نه پدر داشت نه مادر و با نامادری خود زندگی می‌كرد. نامادری خودش هم دختری داشت، اما هرقدر به دختر خود مهربانی...
شنبه، 8 خرداد 1395
خرگوش باهوش
گروهی میمون گرسنه در جنگلی زندگی می‌كردند آنها همه‌ی خوشه‌ها و میوه‌های آنجا را خورده بودند و چون مدتی بارانی نیامده بود، درختان باری نداشتند...
شنبه، 8 خرداد 1395
سه پسر عجیب
شب كه كودكان آفریقایی دور آتش می‌نشینند، پدربزرگها اغلب این داستان را برای آنها نقل می‌كنند. روزی، روزگاری مردی بود كه سه پسر عجیب داشت. نخستین...
جمعه، 7 خرداد 1395
زورمندترین گنجشك جنگل
بامدادی گنجشك قهوه‌ای رنگ كوچكی در آشیانه‌ی پر از تخم خود، در میان شاخه‌های پر برگ درخت تمر هندی نشسته بود. جنگل بسیار خاموش و آرام بود و گنجشك...
جمعه، 7 خرداد 1395
سلطان دارایی
در جزیره دورافتاده ای، نزدیك كرانه‌های آفریقا، جوان تنگ دستی زندگی می‌كرد. او نه پدر داشت نه مادر نه خواهری و نه برادری و تنها دوست و همدمش آهویی...
جمعه، 7 خرداد 1395
غول گیسوبلند
روزی، روزگاری زنی بود كه بچه‌اش نمی‌شد اما هر روز دعا می‌كرد كه «روان كوه» فرزندی برای او بفرستد. سرانجام آرزویش برآورده شد و روزی كه شوهرش برای...
جمعه، 7 خرداد 1395
كوئكو تسین و هیولا
بامدادی «آنانسی» و پسرش «كوئكو تسین» برای شكار به جنگل رفتند. از راه باریكی كه به طور مارپیچ در میان درختان كشیده شده بود پیش می‌رفتند و بر فرشی...
جمعه، 7 خرداد 1395
لاك پشت و پلنگ خانه‌ای می‌سازند
فصل خشك سال بود، روزهایی كه همه‌ی جانوران با هم به خوشی در آفریقا زندگی می‌كردند. فصل خشكی هوا موقع خانه ساختن بود و پلنگ كه جانور مغروری بود،...
جمعه، 7 خرداد 1395