افسانه‌ی پوناآئوئیا
در شب‌هایی که قرص ماه به رنگ سرخ درمی‌آید و بر ابرهایی که گرد او را فرا می‌گیرند لکه‌های خون می‌پاشد، پیران بخش «پوناآئوئیا» دوست دارند که به...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
افسانه‌ی مائی‌ئور
آن روز من در فاره‌ی (خانه) «تئیوا» بودم، و او مهماندار من بود. درخت نان بزرگی سایه‌ی خود را بر سر ما گسترده بود و نمی‌گذاشت گرمای خورشید به ما...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
قصه‌ی دو خواهر خوانده
«هینا» و «کائه‌آ» از کودکی دوست بودند و به هم‌دیگر چون دو خواهر از یک پدر و مادر مهر می‌ورزیدند. هینا در جزیره‌ی «رائی آتئا»، در دهکده‌ی «اوپوآ»،...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
سوسمار بزرگ فاتائوآ
در زمان‌های بسیار قدیم عده‌‌ی تاهیتیان چندان زیاد بود که در کنار دریا جا برای همه‌ی آنان نبود و گروه بزرگی از آنان در غارهایی در ته دره نشیمن...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
افسانه‌ی وئی
در «تئاهوپوئو» واقع در شبه‌جزیره‌ی «تائیاراپو» غاری است که به مناسبت تاریکی و آبی که در آن است آن را «آناپوئی‌ری»، یعنی «غار تاریک» یا «وائی‌پوئی‌ری»،...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
افسانه‌ی نارگیل
باد ناگهان برخاسته بود و موج‌های آن شاخه‌های درختان نارگیل را در کنار دریا تکان می‌داد. «واهینه‌موئه‌آ» که در چشمان سیاهش شراره‌ی شرارتی دیده...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
خداوندگار هیرو
هیرو فرزند «موئه‌ترائوری» شاه «بورا - بورا»، و «فایمانو»، زنی از سرزمین «تاهاآ»، است. او آدمیزاد است، لیکن آدمیزادی است که خدایان از نخستین دم...
سه‌شنبه، 4 خرداد 1395
افسانه‌ی ماهی پرنده
به هنگام مسافرت در کنار آب سنگ‌هایی که جزایر اقیانوس آرام را تشکیل می‌دهند، در روز بارها دسته‌های به هم فشرده‌ی ماهیان را می‌بینیم که از آب بیرون...
شنبه، 1 خرداد 1395
افسانه‌ی موئورئا
این افسانه‌ از چند داستان ترکیب یافته است: داستان در آتش رفتن، داستان موئورئا، داستان مارماهی‌ای که گوش‌هایی چون گوش‌های آدمیزادگان داشت.
شنبه، 1 خرداد 1395
افسانه‌ی رنگین‌کمان
جادوگر بزرگ، دانای راز ستارگان، از مدت‌ها پیش خشکسالی بزرگی را پیشگویی کرده بود، لیکن بر این پیشگویی مدتی چنان دراز گذشته بود که مردمان بی‌خیال...
شنبه، 1 خرداد 1395
عنکبوت دریایی و موش
من تعطیلات خود را در جزیره‌ی «هیوا - هوآ»، مهم‌ترین جزیره‌ی مجمع‌الجزایر مارکیز، می‌گذرانیدم که از آن‌جا تا تاهیتی با کشتی چند روز راه است.
شنبه، 1 خرداد 1395
افسانه‌ی موج‌ها
باد همه‌ی روز را بر دریا وزیده بود و دریا در زیر آسان تیره به رنگ تیره درآمده بود. همه‌ی روز را موج‌ها بر ساحل و سنگ‌های ساحلی تاخته، و ریگ‌ها...
شنبه، 1 خرداد 1395
افسانه‌ی مائوئی
در آغاز آفرینش جهان خورشید با خود اندیشید که قسمت او بد بوده است زیرا می‌بایست به تنهایی کار بکند. چون زمین را در زیر پای خود نگاه می‌کرد و ساکنان...
شنبه، 1 خرداد 1395
آفرینش جهان
در آغاز چیزی نبود؛ نه زمین بود، نه دریا، نه انسان، نه ماهی، نه خورشید، نه آسمان، نه آب شیرین و نه زندگی! تنها شب بود و تاریکی و فضای خالی، بی‌سپیده‌ی...
شنبه، 1 خرداد 1395
گرگ حریص
دوازده تا گرگ پا به فرار گذاشته بودند و پیرمردها با بیل عقب آنها می‌دویدند. یکی از گرگ‌ها گفت: - پیرمردها! به خانه برگردید... پدرمن صد تا از...
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395
چطور به همسایه عسل دادند
در روزگار پیشین، مردی روستایی، کندوی عسلی داشت. در همان ده، در همسایگی مرد روستایی، شخصی بود که خیلی عسل دوست داشت. زنِ آن مرد پسری زایید و او...
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395
چگونه سرباز از دندانه‌ی خیش آش تهیّه کرد
پیرزنی بود مالدار، ولی حریص و احمق. یک روز سربازی از خدمت برمی‌گشت، دید که پیرزن دارد خوکی را روی چوب بست مرغ‌ها می‌نشاند. با خودش گفت: - این...
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395
پیرزن حیله‌گر
در روزگار پیشین، پیرمرد و پیرزنی زندگی می‌کردند. پیرزن خیلی تنبل بود و هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمد و پیرمرد همیشه او را سرزنش می‌کرد که چرا کاری...
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395
ایوان احمق و ملکه ماریا
پادشاهی دختری داشت، عاقل و دانا، به نام ملکه ماریا. این دختر هر کسی را که می‌دید، فوراً می‌فهمید که چطور آدمی است.
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395
مرد روستایی و سگ
در روزگار پیشین، مردی بود که خیلی بدجنس بود. یک روز مردی روستایی به منزل او آمد. سگِ او، که مثل صاحبش بسیار شریر بود، پای مرد روستایی را گاز...
چهارشنبه، 29 ارديبهشت 1395