آخرین کتاب
مردی که در راه پله به من برخورد خبر مرگ او را به من داد. چند روز بود می‌دانستم این واقعه شوم دیر یا زود رخ خواهد داد. با این همه مثل این که خبر...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
اولین شب نمایش تأثرات نویسنده‌ی نمایشنامه
نمایش سر ساعت هشت شروع خواهد شد. پنج دقیقه‌ی دیگر پرده بالا خواهد رفت. کارگردان و مهندسین فنی و کارگران همه سرکار خود حاضر هستند. هنرپیشگانِ...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
سه بار اخطار
من که نامم «بلیرز» و شغلم نجاری است براستی به شما می‌گویم که اگر باباتی‌یر خیال می‌کند می‌تواند درس عبرتی به ما پاریسی‌ها بدهد معلوم می‌شود که...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
با سیصد هزار فرانکی که ژیر اردن به من وعده کرد!...
آیا برای شما هم اتفاق افتاده که صبح خرم و خندان از خانه خارج شوید و پس از دو ساعت گردش و پرسه زدن در خیابان‌های پاریس بدون هیچ دلیل و علتی با...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
پری‌های فرانسه
در نیمکت کثیف و کهنه‌ی زنان متهم جنب‌وجوشی افتاده و بی‌درنگ پیرزنی یا بهتر بگویم شبحی لرزان پیش آمد و به نرده تکیه داد.
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
اندیشه‌های یک شب طوفانی
دو ساعت است که روزنه‌های کشتی را بسته و چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند. در خوابگاه ما، که سقف کوتاهی دارد، تاریکی مطلق حکمفرما است و هوا آن قدر کثیف...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
طبال الجزایری
قادر، طبال زنده‌دلِ تیراندازان الجزایری از جوانان قبیله‌ی «جندل» بود. او نیز مانند سایر سربازان هموطنش به همراه سپاه ژنرال وینوی به پاریس آمد....
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
نشان افتخار
روزی در الجزایر به عزم شکار به دشت «شلیف» واقع در چند فرسخی شهر «اورلئان ویل» رفته بودم. هنگام غروب طوفانی عجیب و سهمناک غافلگیرم کرد. هرچه به...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
کاروانسرا
نمی‌دانید اولین دفعه که کاروانسرایی را در الجزایر دیدم، چقدر جا خوردم! آخر این اسم بسیار خیال‌انگیز و شاعرانه است و انسان را به یاد افسانه‌های...
چهارشنبه، 19 خرداد 1395
آلزاس! آلزاس!
مسافرتی که چند سال قبل به آلزاس کردم از شیرین‌ترین خاطرات زندگی من است. این سفر به سفرهای بی‌مزه‌ی امروزی، که معمولاً با راه‌آهن صورت می‌گیرد...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
مرگ شوون
یکی از روزهای گرم تابستان، در آن هنگام که قضایای اسپانیا و آلمان مردم را سخت به خود مشغول ساخته بود، نخستین بار او را در ترن دیدم. با این که...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
پرچمدار
آن روز یک هنگ از سپاهیان در روی خاکریزهای راه‌آهن مستقر شده و از نزدیک یعنی از جنگل مجاور آماج تیرهای دشمن واقع شده بود. سربازان از هشتادمتری...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
کشتی
قبل از جنگ، بر روی رودخانه‌ی «سن» پل زیبای معلقی وجود داشت. این پل از دو ستون سنگی سفید ساخته شده بود که به وسیله‌ی طناب‌های قیراندود به یکدیگر...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
سرباز وظیفه ناشناس
آن شب «لوری»، استاد آهنگر شهر «سنت ماری اومین»، چندان راضی و خشنود به نظر نمی‌رسید.
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
ساعت شهر بوژیوال
ساعت مورد گفت‌وگوی ما ساخت دوره‌ی امپراتوری دوم بود. و این گونه ساعت‌ها، که از عقیق مخصوص الجزایر ساخته می‌شد، نقوشی زیبا و جالب داشت و معمولاً...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
محاصره‌ی برلن
با دکتر و... در خیابان شانزلیزه قدم می‌زدیم... فرورفتگی‌های پیاده‌رو و سوراخ‌هایی که بر روی دیوارها دیده می‌شد، یادگار توپ‌ها و گلوله‌های دوران...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
مادران از خاطرات محاصره‌ی پاریس
آن روز صبح، به قصد دیدار دوست نقاشم، که با درجه‌ی ستوانی در گروهان «سن» خدمت می‌کرد، به تپه‌ی «والرین» رفته بودم. اتفاقاً روز کشیک آن جوان شریف...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
بچه جاسوس
این بچه پاریسی آن قدر لاغر و مردنی بود که سنش را بآسانی نمی‌شد حدس زد. به هر صورت، سنش بین ده تا پانزده سال بود. مادر نداشت و پدرش، که سابقاً...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
آخرین درس
آن روز برای رفتن به مدرسه خیلی تأخیر کرده بودم و می‌ترسیدم مورد مؤاخذه و توبیخ قرار گیرم. بخصوص که می‌دانستم آموزگار ما آقای «هامل» درباره‌ی...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
چشمه‌ی جوانی
هیزم شکنی بود بسیار پیر و فرسوده. زنش نیز چون او پیر بود. پیرمرد یوشیدا نام داشت و پیرزن فومی.
دوشنبه، 17 خرداد 1395