ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کیست که از سوی معشوق من نامه ای محبت آمیز بیاورد؟ اگر پیک صبا می خواهد لطف و بخششی به من کند، کجاست؟
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
اَتَتْ روائحُ رَندِ الحِسمی وَ زادَ غَرامی
نسیم های خوشبوی کوی معشوق آمد و اشتیاق من فزونی گرفت؛ این جان گرامی و عزیز، فدای خاک کوی یار باد.
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
ای دل! اگر عشق و مستی را ترک کنی و از چاه زنخدان معشوق بیرون بیایی، هر جا که بروی فوراً پشیمان می شوی و به پناهگاه اصلی خود بر می گردی؛ پس این...
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
مِی خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
پیاله ی شراب بخواه و باده بنوش؛ شاد باش و همه جا را گل باران کن؛ از سرنوشت و روزگار چه می خواهی؟ گل این سخن را به هنگام سحر گفت؛ حال ای بلبل...
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
من ابروی معشوق زیبارویی را پیش چشم آورده ام؛ تصویر ذهنی چهره ی جوان و زیبایی همیشه در پیش چشم من است؛ عاشق کسی شده ام که همواره تصوّری از او...
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
سلامی چو بوی خوش آشنایی
سلامی به خوشبویی محبت و دوستی بر آن معشوق عزیزی که مانند مردمک چشم روشن است؛ آن محبوبی که نور چشم من است.
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
ای معشوق که پادشاه کشور زیبارویانی! ای کسی که از همه زیبایان، زیباتری! فریاد از غم تنهایی که بسیار طاقت فرساست؛ این دل عاشق بدون تو درمانده شده؛...
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
در محفل رندان و عاشقان، کسی شیفته تر و شوریده تر از من نیست؛ من در سیر و سلوک معنوی خود از دانش مدرسه ای و آداب خانقاهی بی نیازم؛ خرقه و سجاده...
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
ای کسی که در چهره ات نور پادشاهی نمایان و در اندیشه ات صد دانش و معرفت خداوندی پنهان است.
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
سحرگاه، سروش و ندا دهنده ی میکده از روی خیرخواهی به من گفت که به خرابات بازگرد؛ زیرا که تو از ملازمان قدیمی این درگاه هستی؛ نومید مباش و بیا.
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای بی خبر از معرفت و عشق! بکوش تا عارف و آگاه شوی؛ تا سالک و رونده ی راه حقیقت نباشی، چه وقت می توانی به مقام ارشاد و هدایت خلق برسی؟
يکشنبه، 21 ارديبهشت 1393
که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
چه کسی از من گدای عاشق به سوی پادشاهان این پیام را می برد که:در کوی باده فروشان دو هزار پادشاه با عظمتی چون جمشید به قدر یک جام شراب ارزشی ندارد.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
این خرقه که من دارم در رهن شراب اَولی
این خرقه ی ریایی که من دارم، همان بهتر که در گرو شراب باشد و این دفتر دانش بی معنی سزاوار است که در شراب خالص غرق شود.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
زان مِی عشق کز و پخته شود هر خامی
از آن شراب عشق که اگر هر عاشق خام و بی تجربه ای از آن بنوشد، پخته و با تجربه می شود، هر چند ماه رمضان است، جامی بیاور تا بنوشیم و مست و پخته...
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
رفتم به باغ صبحدمی تا چِنَم گلی
بامدادی برای چیدن گل به باغ رفتم، ولی ناگهان نغمه ی بلبلی به گوشم رسید. که در حال آواز خواندن بود.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
سلام اللهِ ما کرّ اللّیالی
تا هنگامی که شب می گذرد و تارهای ساز با شب در گفتگوست، سلام خدا بر وادی اراک باد و بر کسی که ساکن آن وادی است و بر خانه ای که در رودباری آن سوی...
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
ای معشوق! تو همواره زیباتر می شوی و من بیشتر عاشق تو می شوم؛ شاد باش؛ زیرا که برای این دو نقص و زوالی نیست؛ هر چند که گفته اند:چیزی که به کمال...
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
یا مُبسماً یُحاکِی دُرجاً مِن اللّآلی
ای محبوبی که لب و دهان تو از صندوقچه ی مروارید زیباتر است! خدایا! آن خطّ هلالی بر گرد آن چه زیبا و برازنده است.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
کَتبْتَ قِصَّهَ شُوْقی و مَدمَعی باکی
قصه ی اشتیاق خود را در حالی نوشتم که اشک از چشمانم فرو می ریخت؛ ای یار! بیا که بی تو از غم و غصّه جانم به لبم رسیده است.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393
سُلَیمی مُنذُ حَلّتْ بِالعِراق
از هنگامی که معشوق من به عراق سفر کرده -یا در عراق مانده -از دشمنی های او می بینم آنچه می بینم، یعنی از فراق او خیلی رنج می برم.
شنبه، 20 ارديبهشت 1393