رامیکیلوک شاه
چند روز بود که زورق بر رود بزرگ می‌لغزید و مردان به آهنگ پاروهایی که بر آب می‌خوردند آواز می‌خواندند:
يکشنبه، 9 خرداد 1395
رانورو
می‌گویند زازاواویندرانو ها، یعنی دختران آب، صدها سال پیش در عهد قوم افسانه‌ای وازیمبا ها، که اجداد مالگاشیان بوده‌اند، زندگی می‌کردند.
يکشنبه، 9 خرداد 1395
دختر آب‌ها و ماهیگیر بینوا
مدت‌ها پیش ماهیگیری رنسوا نام در دهکده‌ی «سه انبه» به سر می‌برد. این دهکده عبارت از چند کلبه‌ی فالفا یی بود که سه درخت کهن سال و عظیم انبه با...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
مار هفت سر و سرسیمین
اما گوش کنید تا به شما بگویم که مار هفت سر مدتی پس از بلعیدن ثروت‌های آندریامباهواکا چگونه مرد. روزی رنیتسیمامانگا با این مار هراس انگیز اختلافی...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
فانی بزرگ
ایکلی و ‌ایکوتو در دهکده‌ای از سرزمین «ساکالاو» زاده بودند. آن جا دهکده‌ی کوچک و ساده‌ای بود که از پانزده کلبه‌ی همانند و میدانی بزرگ تشکیل شده...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
دو آندریامبا هواکا
هر دو به یک نام خوانده می‌شدند و با هم برادر بودند. برادر بزرگ‌تر ثروت بسیار داشت، گاوهایش از شماره بیرون بودند و برنجزارهایش تا چشم کار می‌کرد...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
دیو دمدار
زاتوف جوانی دیرپسند بود و در برگزیدن دختری برای همسری خود سختگیری بسیار می‌کرد. دختران جوان دهکده‌اش در نظر او همه‌ی خصال و صفات مورد علاقه‌ی...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
بئاندریاک دریانورد
بئاندریاک از کودکی دریانورد بود. پدرش لاهیندرانو او را با کشتی بادبانی خود به دریا می‌برد. او اقیانوس هند را چون ملک خود می‌پیمود و در آن اقیانوس...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
زنی که شهبانو شد یا منشأ توتون
مرغ باران بر شاخه‌ای از درخت خود نشسته بود و چنین می خواند: «قوقلیقو!... قوقلیقو!... به به، چه هوای خوش و دلکشی! اوه، که چه شاد و خوشحالم! رطوبت...
يکشنبه، 9 خرداد 1395
مارمنارانا
بامدادی، جنگاوری نیزه به دست و تفنگی سنگین بر دوش از میدان دهکده، که در آن روی صندوقی چوبین کله‌ی گاوی با شاخ‌های بلند نهاده شده بود، می‌گذشت.
يکشنبه، 9 خرداد 1395
حوادث آغاز پیدایش جهان
در آغاز پیدایش جهان، زمین و آسمان چون خواهر و برادری مهربان با هم یکدل و یکرنگ بودند. ماه نیز دوست و رایزن آنان بود.
يکشنبه، 9 خرداد 1395
«فره‌یل» و «دبو انگال» جادوگر
سالها پیش ساحره‌ای بود كه او را «دبو انگال» می‌نامیدند. او ده دختر داشت كه همه زیبا بودند و نگاه همه‌ی مردان به دنبالشان بود و گاه و بیگاه جوانان...
شنبه، 8 خرداد 1395
دو برادر
روزی دو برادر صبح زود از دهكده‌ی خود بیرون آمدند و برای شكار به بیشه‌ای رفتند. هریك كمانی و چند تیر به دست گرفته و خورجینی چرمی بر دوش افكنده...
شنبه، 8 خرداد 1395
طبل آوازخوان و كدو تنبل جادو
یك روز صبح زود گروهی از دختربچه‌های افریقایی برای بازی به كنار دریا رفتند. این دختربچه‌ها معمولاً ناچار می‌شدند كه كارهای سخت و سنگینی بكنند،...
شنبه، 8 خرداد 1395
كدخدامار
روزی روزگاری دو خواهر بودند كه در دهكده‌ای در كنار رودی زندگی می‌كردند. چون به سن و سال شوهركردن رسیدند پدرشان در جستجوی خواستگارانی برای آن...
شنبه، 8 خرداد 1395
گوتو سلطان خشكی و دریا
سالها پیش سلطانی بود كه دو زن داشت. یكی از آنها «یاورو» نام داشت و دیگری «دانیاوو». اما افسوس كه او فرزندی نداشت، نه دختر و نه پسر و هرچه سنش...
شنبه، 8 خرداد 1395
حسد هالابائو
سالها پیش مردی بود كه دو پسر داشت و با این كه پسرانش را از دل و جان دوست می‌داشت در حسرت و آرزوی دختری بود تا روزی زنش دختری زایید و او بسیار...
شنبه، 8 خرداد 1395
سوسمار سبز
روزی، روزگاری دختر زیبایی بود كه با پدر خود در دهكده‌ای در آفریقا زندگی می‌كرد. یك روز صبح كه دختر برای پر كردن كوزه‌ی آب خود كنار رودخانه رفته...
شنبه، 8 خرداد 1395
اژدرمار عجیب
رئیس قبیله‌ای بیمار شد و به ناچار همه‌ی روز را در كلبه‌ی خود در بستر افتاد و به استراحت پرداخت. او مرد محبوبی بود، همه‌ی ساكنان دهكده‌اش كوشیدند...
شنبه، 8 خرداد 1395
سگ و استخوان
روزی روزگاری یك دختر آفریقایی بود كه نه پدر داشت نه مادر و با نامادری خود زندگی می‌كرد. نامادری خودش هم دختری داشت، اما هرقدر به دختر خود مهربانی...
شنبه، 8 خرداد 1395