سرباز وظیفه ناشناس
آن شب «لوری»، استاد آهنگر شهر «سنت ماری اومین»، چندان راضی و خشنود به نظر نمی‌رسید.
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
ساعت شهر بوژیوال
ساعت مورد گفت‌وگوی ما ساخت دوره‌ی امپراتوری دوم بود. و این گونه ساعت‌ها، که از عقیق مخصوص الجزایر ساخته می‌شد، نقوشی زیبا و جالب داشت و معمولاً...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
محاصره‌ی برلن
با دکتر و... در خیابان شانزلیزه قدم می‌زدیم... فرورفتگی‌های پیاده‌رو و سوراخ‌هایی که بر روی دیوارها دیده می‌شد، یادگار توپ‌ها و گلوله‌های دوران...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
مادران از خاطرات محاصره‌ی پاریس
آن روز صبح، به قصد دیدار دوست نقاشم، که با درجه‌ی ستوانی در گروهان «سن» خدمت می‌کرد، به تپه‌ی «والرین» رفته بودم. اتفاقاً روز کشیک آن جوان شریف...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
بچه جاسوس
این بچه پاریسی آن قدر لاغر و مردنی بود که سنش را بآسانی نمی‌شد حدس زد. به هر صورت، سنش بین ده تا پانزده سال بود. مادر نداشت و پدرش، که سابقاً...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
آخرین درس
آن روز برای رفتن به مدرسه خیلی تأخیر کرده بودم و می‌ترسیدم مورد مؤاخذه و توبیخ قرار گیرم. بخصوص که می‌دانستم آموزگار ما آقای «هامل» درباره‌ی...
سه‌شنبه، 18 خرداد 1395
چشمه‌ی جوانی
هیزم شکنی بود بسیار پیر و فرسوده. زنش نیز چون او پیر بود. پیرمرد یوشیدا نام داشت و پیرزن فومی.
دوشنبه، 17 خرداد 1395
ابتکار مردی می‌خواره
پزشک شیگا به همسر تاکاماتسو گفت: «هرگاه شوهر شما از نوشیدن ساکی خودداری نکند، بی‌گمان عمرش چندان دوامی نخواهد داشت!»
دوشنبه، 17 خرداد 1395
آیینه
کیمیکو یا کیمی کوچک تصویر زنده یا مینیاتور مادرش هیدنو بود. همان رخسار کشیده، پیشانی بلند، پوست شفاف، زلف مشگین، چشمان بادامی، مژگان برگشته و...
دوشنبه، 17 خرداد 1395
ریهی بازرگان یکی از یاران چهل و هفت رونین
ریهی بازرگان آرزو می‌کرد که کاش سامورایی سرافرازی بود و دو شمشیر به کمر می‌بست. تأسف بسیار می‌خورد که وضع و موقعیت خانوادگی او را ناگزیر کرده...
دوشنبه، 17 خرداد 1395
حق‌شناسی روباه
روباهی بود کیتسون نام، جوان و زیبا، دارای پوزه‌ای کشیده، گوش‌هایی پهن و نوک تیز؛ دمی دراز و انبوه و پشمی سفید و با شکوه.
دوشنبه، 17 خرداد 1395
رونین هارا و مادرش
سامورایی هارا پس از دو سال غیبت به خانمان خود بازگشت. ورود او جنب‌وجوشی سرورانگیز در خانه‌اش به پا کرد.
دوشنبه، 17 خرداد 1395
دختر اسیر
«دو زرد و یک سرخ، دو سبز و سپس دو سرخ! ای رشته‌های زوزورو در بافتی بسیار ریز به هم درآمیزند!» میالی بوریایی به رنگ‌های رخشان می‌بافت و این شعر...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
آب مانانگارز
دنگ! دنگ! دو دسته هاون بزرگ به آهنگی موزون یکی پس از دیگری فرود می‌آمد. دسته ‌هاونی که رازانی به دست داشت می‌گفت: «دنگ! ...» و دسته هاونی که...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
دو رفیق
کوتوفتسی و ماهاکا دو راهزن نابکار بودند که شرح نیرنگ‌ها و دغلکاری‌هایشان نقل مجالس مالگاشیان بود. آنان اغلب اوقات در شوخی‌های نابکارانه با هم...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
شالیزار
روزی راکوتو و دو برادرش برای شرکت در مراسم فامادیهانا، یعنی جا به جا کردن اجداد در گور خانوادگی روی به، «تناناریف» نهادند. آنان آنگادی، (بیل)...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
سه ناشنوا
رانو و زنش رازافی و دخترش راماو هر سه کر بودند و از این روی در ملک کوچک خود، دور از دهکده و ساکنان آن به سر می‌بردند و نیازمندی‌های خود را با...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
احمق
روزی همه‌ی ساکنان دهکده را دعوت کردند که دسته جمعی به شکار بروند. مردم نخست شاخه‌هایی را از درختان بریدند تا با آن‌ها دام‌هایی برای گرفتن میمون‌ها...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
کبوتر و لاک پشت
روزی کبوتر و لاک پشت در کنار جویباری زیبا به هم برخوردند. آن دو برای نوشیدن آب و فرو نشانیدن تشنگی خود به آن‌جا رفته بودند. کبوتر که بسیار کنجکاو...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395
جغد بزرگ و جغد کوچک
بامدادی جغدی بزرگ و جغدی کوچک در کنار دریاچه‌ای به هم رسیدند. آن دو همدیگر را نمی‌شناختند، لیکن مانند همه‌ی اشخاص فهمیده و تربیت شده ایستادند...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1395