عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است و یا پروین به روی ماهتابست؟ نشانده یار فایز نقره بر آل و یا بر آتش تر خشک آب است؟

به دوشش گیسوان خوش دلپسند است که این مخصوص آن قد بلند است حمایل‌های گیسو، یار فایز تو گویی جنگجویی با کمند است

رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زین سرد‌مهری‌ها چه سود است؟ چو فایز در بیابان تشنه جان داد چه حاصل در صفاهان زنده‌رود است

اگر خواهی بسوزانی جهان را رخی بنما بیفشان گیسوان را بت فایز اشارت کن به ابروت بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

به رخ جا داده‌ای زلف سیه را به کام عقرب افکندی تو مه را که دیده عقرب جراره فایز؟ زند پهلو به ماه چارده را

به زیر پرده آن روی دل‌آرا بود چون شمع در فانوس پیدا دل فایز چو پروانه به دورش مدامش سوختن باشد تمنا

صنم تا کی دل ما را کنی آب دل نازک ندارد اینقدر تاب اگر تو راست می‌گویی به فایز به بیداری بیا پیشم نه در خواب

سحرگه زورق سیمین مهتاب چو در دریای اخضر گشت غرقاب بت فایز ز هامون سر برآورد دوباره شد شب مهتاب احباب

دلم در نزد جانان است امشب چو مرغ نیم بریانست امشب کبابی از دل فایز بسازید که سرو ناز مهمان است امشب

مرا خلد برین دی بودیم جا کنونم دوزخ است امروز ماوا نمانده دی نماند فایز امروز خدا داند چه باشد حال فردا