ز من گشتی جدا ای سرو آزاد نبودم یک زمانی بی تو دلشاد چه کردم ای مه فایز که هرگز نه یادم کردی و نه رفتی از یاد

اگر دورم من از تو ای پریزاد فراموشم نکن زنهار زنهار همان عهدی که با تو بست فایز وفادارم اگر هستی وفادار

شب آمد تا شب وصلم دهد یاد دهد خاک وجودم جمله بر باد یقین می‌سوخت فایز ز آتش دل نمی‌کردش گر آب دیده امداد

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد به نیکی باد یادت ای پریزاد عجب نبود کنی فایز فراموش فراموشی‌ست رسم آدمیزاد

به دل گفتم مکن اینقدر فریاد که اندر خرمن صبر آتش افتاد بسوزد هستی فایز، سراپا گهی کان چشم شهلا آیدم یاد

اگر دانی که فردا محشری نیست سوال و پرسش و پیغمبری نیست بتاز اسب جفا تا می‌توانی که فایز را سپاه و لشکری نیست

برفت آن یار و از ما مهر برداشت خیالش هم مرا آسوده نگذاشت به فایز آنچه کرده آن جفاجو نه باور کرد دل، نه عقل پنداشت

خداوندا جوانیم به سر رفت درخت شادکامی بی ثمر رفت درخت شادکامی عمر فایز سر شام آمد و بانگ سحر رفت

ندارم راحتی جز رنج و زحمت به جز خواری و دشواری و محنت دل فایز به پیری کرده پرواز به باغ گلرخان چون اشتر مست

کنم مدح خم ابروت یا روت نهم نام لب یاقوت یا قوت یقینم هست فایز زنده گردد رسد بر تخته تابوت تابوت