سحرگه ز نوای مرغ گلزار سرم پرشور گشت و دیده بیدار به هر گل بلبلی فایز نواخوان چه خوش باشد نشستن یار با یار

مرا شب سیل آه از دل برآید که یادم از دو زلف دلبر آید نشیند چشم در ره، فایز هر شب که شاید یارم از سویی درآید

دلا گر زار گریم بر تو شاید که هرجا تیری آید بر تو آید دل فایز، مگر داری تو گوهر که هر گلرخ تو را خواهد رباید

بگو تا دلبر حورم بیاید سفید و نازک و بورم بیاید دمی که می‌رود تابوت فایز بگو تا بر لب گورم بیاید

پری‌رویان سلام از من رسانید که ای سیمین‌تنان تا می‌توانید ز پا افتاده‌ای را دست گیرید چو فایز بی‌دلی از در مرانید

بتا بیژن‌صفت در چه گرفتار منیژه‌وار اگر هستی وفادار کمند زلف بگشا چون تهمتن تو فایز را ز چاه غم برون آر

دل و شوق و خیال و مهر هر چار کشانندم همی تا منزل یار تو را این چار فایز دشمنانند از این خصمان به مردی خود نگه دار

دلا از بی‌وفایان دست بردار برو با نیک‌خویان کن سر و کار که فایز، از جفاهای زمانه شده در دست مهرویان گرفتار

بتا ختم رسل پیغمبری شد به من روشن صفات دلبری شد دو مثقال دلی که داشت فایز به تاراج سر زلف پری شد

دلم را جز تو کس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل فایز تو عمدا می‌کنی تنگ که تا جای کس دیگر نباشد