نگفتم جا مده بر چهره گیسو مسوزان اندر آتش بچه هندو بت فایز گمانم، کافرستی که با آتش‌پرستی کرده‌ای خو

خوش لحان مرغکی وقت سحرگاه مرا بیدار کرد از صوت دلخواه زدی هی بال خواندی شعر فایز که بر تو باد رحمت بارک‌الله

نسیم آهسته آهسته سحرگاه روان شو سوی یار از راه و بیراه بجنبان حلقه زنجیر زلفش ز حال زار فایز سازش آگاه

پس از ببریدن و پیوند جانان مرا خوش آمده از دادن جان پس از مرگ جوانی همچو فایز تو را خوش باد صحبت با رفیقان

مه بالانشین، پایین نظر کن به مسکینان کلامی مختصر کن بتا فایز غریب این دیار است محبت با غریبان بیشتر کن

مرو ای جان شیرین از بر من توقف کن که آید دلبر من بده فایز به تلخی جان شیرین که جانانت بگیرد سر به دامن

اگر هنگام مردن دلبر من نهد از مهر بر زانو سر من بگیرد یار فایز را در آغوش بسا آسان رود جان از تن من

به سیر باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلی انداختم من الهی دیده فایز شود کور که دلبر آمد و نشناختم من

خم ابروست یا شمشیر بهمن مژه یا نیزه یا تیر تهمتن بت فایز منیژه‌سان به یکبار به چاهم درفکن مانند بیژن

ز کشت و پیچ این شلوار رنگین خرامان رفتن و این وضع سنگین کند مجبور فایز را در آخر که مجنون‌وار خارج گردد از دین