دلم از بس که دنبال تو گشته دل خون‌گشته پامال تو گشته مگر در وقت مردن خون فایز ترشح کرده و خال تو گشته

غم و غصه تن و جانم گرفته فراق یا دامانم گرفته به کشتی اجل فایز سوار است میان آب، طوفانم گرفته

پری‌رویان به ما کردند نظاره یکی چون ماه و باقی چون ستاره کمان ابرو و مژگان تیز کردند زدند بر جان فایز چون هزاره

به زیر زلف برق گوشواره زدی بر خرمن عمرم شراره بیا فایز که از نو آتش طور تجلی کرده بر موسی دوباره

ندانم ای غزالم از چه دشتی در ایام جوانی خوش گذشتی گذشتی از بر چشمان فایز چو عمر رفته رفتی برنگشتی

بتا در گوش، گوش آویز داری لب می‌گون شکّرریز داری بشارت می‌دهد این دل به فایز دلی در سینه مهرانگیز داری

خروس امشب بداده هرزه‌خوانی مگر وقت سحر امشب ندانی؟ اگر بیداد گردد یار فایز به بالت تیر تا شهپر نشانی

دلا تا چند در آزارم از تو گهی نالان، گهی بیمارم از تو تو فایز در جهان بدنام کردی برو ای دل که من بیزارم از تو

دو گیسو را به دوش انداختی تو ز ملک دل دو لشکر ساختی تو به استمداد چشم و زلف و رخسار به یکدم کار فایز ساختی تو

نسیم، امشب عجب دفع غمی تو یقین دارم نه از این عالمی تو شمیم زلف یار فایزستی و یا ز انفاس بن مریمی تو؟