دل من در خم زلفت گره گیر چنان شیری که افتاده به زنجیر ترحم کن دمی بر فایز زار مگر در مذهبت کردم چه تقصیر

دلم در حلقه زلفش گره گیر چو دزدان گرفتار به زنجیر بپرسید ای هواداران فایز از آن زنجیربان، ما را چه تقصیر

مسلمانان گرفتار دلستم ضعیف‌المال و بیمار دلستم نبود اینقدر فایز بی‌بصیرت کنون درمانده در کار دلستم

چرا از دلبر حورا سرشتم چو آدم دور از باغ بهشتم به کام دل نشد فایز از او دور بشد روز ازل این سرنوشتم

لب و دندان و چشم و زلف و رخسار بر و دوش و قد و بالا و رفتار به جنت حور اگر فایز چنین است بر احوالت به محشر گریه کن زار

به هرجا بگذرد آن ماه رخسار گریزد دین ز در، ایمان ز دیوار دخیل ای یار فایز، رخ بپوشان ز مردم روی خود پوشیده می‌دار

گهی که یادم آمد صحبت یار لب و دندان و زلف و چشم و رخسار دل و دین و قرار و صبر فایز فکندند در طلسم چار در چار

عجب دارم ز سرو قامت یار که مشک و لعل و گوهر آورد بار دو گیسوهاش فایز مشک ناب است لبانش لعل و دندان دُر شه‌وار

گذشت ایام گل ای بلبل زار بکن چون من ز هجران ناله بسیار گل تو سر زند هر ساله از نو گل فایز نمی‌روید دگر بار

سحر در خواب دیدم با دل زار که سر بنهاده‌ام در دامن یار نبودم راضی از این خواب فایز که تا محشر شوم ولله بیدار