سهی سرو، این قد و بالا ندارد گل احمر چنین سیما ندارد نه در جنت، نه باغ خلد، فایز خدا حوری چنین زیبا ندارد

بتی کز ناز پا بر دل گذارد ستم باشد که پا بر گل گذارد تمنایی که دارد یار فایز به چشم ما قدم مشکل گذارد

مرا هم ساق و هم زانو کند درد کمر با ساعد و بازو کند درد به هر عضو تو فایز پیری آمد جوانی رفت و جای او کند درد

ره عشق است باید زان حذر کرد به اول گام باید ترک سر کرد نه راه هرکس است این راه، فایز خوشا آن شیردل کاو این سفر کرد

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد لب لعل و رخت روزم سیه کرد مکن عشوه دگر بر فایز زار که ابروی کجت جانم تبه کرد

سحر دل، خود به خود فریاد می‌کرد از این فریاد، خاطر شاد می‌کرد سراپا شمع سان می‌سوخت فایز مگر عهد جوانی یاد می‌کرد

سحر، دل ناله‌های زار می‌کرد چنان که دیده را خونبار می‌کرد شکایت‌های ایام جوانی به فایز یک به یک اظهار می‌کرد

بت زورق‌نشینم در امان باد خدایش از بلایا حرز جان باد به دریا باد فایز یارش الیاس به صحرا خضر با وی هم‌عنان باد

مرا زان روز قصه مشکل افتاد که کار من رجوعش با دل افتاد ملامتهای خلق و خیر فایز همه بی صرفه و بی حاصل افتاد

صبا دوشم ز جانان این خبر داد که هی هی نخل امیدت ثمر داد به پای خویش فایز، یارت آمد خدایت دولت بی دردسر داد