بیا تا برگ گل نارفته بر باد گلی چینیم و بنشینیم دلشاد بت فایز مکن تاخیر چندان که تعجیل است عمر آدمیزاد

ز آب و آتش و از خاک و از باد خدا رخسار خوبان را صفا داد چو چشم ما نظر بگشاد، فایز غضو ابصارکم را کرد ارشاد

نه هر آهوی دشت آهوی چین است نه هر گاوی که بینی عنبرین است نه هر یاری وفادار است، فایز وفا در خطه ارمن زمین است

هر آن کس عاشق‌ست از دور پیداست لبش خشک و دو چشمش مست و شیداست بود فایز مثال روزه‌داران اگر تیرش زنی خونش نه پیداست

اگر در عهد، ابروت منکر ماست ولی تصدیق تو آن چشم شهلاست لب و دندان و زلف و خال، فایز مرا زین چار شاهد قطع دعواست

نه هر رخشنده کوکب آفتابست نه هر پیغمبری صاحب کتابست نه هر شیرین شود معشوقه، فایز نه هر آب روان بینی گلابست

نگارا شربت از لبهات بفرست گلاب از گوشه چشمات بفرست برای توتیای چشم فایز کف دستی ز خاک پات بفرست

اگر دوران دهد بر بادم ای دوست وگر هجران کند بنیادم ای دوست مکن باور که فایز چشم و زلفش رود از خاطر و از یادم ای دوست

رخت تا در نظر می‌آرم ای دوست خودم را زنده می‌پندارم ای دوست ولی چون تو برفتی یار فایز بگو این دل به کی بسپارم ای دوست

دل آگه چه محتاج برید است؟ چه حاجتمند پیغام و نوید است؟ خبر از حال فایز یار دارد چه لازم دیگرش گفت و شنید است؟