دل از من چشم شهلا دلبر از تو لب خشکیده از من کوثر از تو بنه بر جان فایز منت از لطف سر از من سینه از من خنجر از تو

ندانم خواب یا بیدار بودم ز شوقش مست یا هشیار بودم به باغ خلد فایز بود گویا و یا سر در کنار یار بودم

فراق لاله‌رویان ساخت کارم ربود از کف عنان اختیارم پس از صد سال بعد از مرگ فایز گل حسرت بروید بر مزارم

مگر یار آمده بر پشت بامم که بوی جنت آید بر مشامم؟ فرود آ گرچه فایز نیست قابل بیا بنشین نگه دار احترامم

تو بر من بگذری چون برق رخشان منت چون رعد اندر پی خروشان ز باران سرشک چشم فایز بروید لاله چون فصل بهاران

خیال کشتن من داشت جانان کدامین سنگدل کردش پشیمان ندانست عید فایز آن زمانست که گردد در منای دوست قربان

به زیر زلف مشکین عارض یار نمایان چون قمر اندر شب تار چنان جلوه کند بر چشم، فایز که زاغی برگ گل دارد به منقار

سحرگه چون ز مشرق ماه خاور برون آید جهان گردد منور خوش آن ساعت مه فایز ز مغرب برون آید چو حوران بسته زیور

مکش سرمه به چشم نازپرور مکن روز مرا از شب سیه‌تر نمی‌سوزد دلت از بهر فایز چه خواهی گفت فردا روز محشر؟

من از عهد جوانی تا شدم پیر نکردم در جفای دوست تقصیر چرا فایز وفا کرد و جفا دید کنم با کوکب بختم چه تدبیر