نور خورشید می دهد ما را درد جاوید می‌دهد ما را هر بلائی که او به ما بخشید ملک جمشید می‌ دهد ما را

از صفات خود اگر یابی فنا حضرت باقی تو را بخشد بقا جز صفات او نیابی در نظر گر ببینی نور چشم ما به ما

به نور غیب روشن شد دل ما منوّر شد به نورش منزل ما تجلّی کرد بر ما حضرت او چه خوش لطفی که آمد حاصل ما

سر محبوب را مکن پیدا گرچه پیداست در همه اشیا راز حق را بپوش از همه خلق این نصیحت قبول کن از ما

در ازل زنده کرد او دل ما دیده زنده دلی ما آنجا تا ابد زندهایم چون ز ازل زندگی یافتیم ما ز خدا

از صفات خود اگر یابی فنا حضرت باقی تو را بخشد بقا جز صفات او نیابی در نظر گر ببینی نور چشم ما به ما

به نور غیب روشن شد دل ما منور شد به نورش منزل ما تجلی کرد بر ما حضرت او چه خوش لطفی که آمد حاصل ما

هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو ذوق اگر داری قدم نه سوی درویشان بیا

به قامت مظهر سرو رسایی به طلعت دلفریب و جانفزایی تو با این قامت و حسن خداداد هزار افسوس ای مه، بی‌وفایی

نمی‌بینم ز مردم آشنایی نمی‌آید ز کس بوی وفایی مده فایز به وصل گلرخان دل که آخر می‌کشندت از جدایی