هر چیز که آن متاع دنیاست بیگانه ز ماست بشنو این راست گر گندم دهر کاه گردد بر ما بجوی چو یار با ماست

جام و می را گر دو می گوئی رواست ور یکی خوانی بخوان کان قول ماست از حباب و موج و دریا آب جو غیر آبی در نظر دیگر که است

یوسف گل پیرهن برهان ماست این چنین خوش گلستانی آن ماست لاجرم هر بلبلی کامد بباغ او همی نالد که او جانان ماست

با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی است چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمست عارف دریادلی گر دم ز دریا می زند هفت دریای خوشی اما بر ما شبنمست

نقش عالم جز خیال یار نیست جز خیال عشق خود اظهار نیست گر یکی بینی و گر خود صد هزار در حقیقت جز یکی اسمار نیست

انسان کامل است که مجلای ذات اوست مجموعه ای که جامع ذات و صفات اوست او چشمهٔ حیات و همه زنده اند از او او حی جاودان به بقای حیات اوست

دل تو خلوت محبت اوست جانت آئینه دار طلعت اوست آینه پاک دار و دل خالی که نظرگاه خاص حضرت اوست

دل آینه دار حضرت اوست دل بندهٔ خاص خدمت اوست دل مظهر حضرت الهی است دل منزل نزل نعمت اوست

زبان دل و جان به فرمان اوست به اسمای ذاتی ثناخوان اوست چو تعظیم مطلق به جا آوری مقید در آن ضمن هم آن اوست

بر همه صورتی مصور اوست بر همه نورها منور اوست بندهٔ حضرت خداوند است پادشاه تمام کشور اوست