در حقیقت فاعل افعال اوست جمله افعال از آن وجهی نکوست لطف او بر این و آن هادی بود هست ما را بس امید از لطف دوست

این بهشت از آشنای او طلب جنّت المأوا برای او طلب زاهدانه گر همی جوئی بهشت بشنو از بهر رضای او طلب

دردمندانه طبیبی می ‌طلب زان شفاخانه نصیبی می‌ طلب دُرد دردش نوش می کن همچو ما خوش دوایی از حبیبی می‌ طلب

هر بلائی که باشد از محبوب آن بلا خود مرا بود مطلوب در بلا صبر کن که تا باشی مبتلای بلاش چون ایوب

دردمندانه طبیبی می طلب زان شفاخانه نصیبی می طلب دُرد دردش نوش می کن همچو ما خوش دوائی از طبیبی می طلب

درهٔ بیضا ز بحر ما طلب آن چنان گوهر از این دریا طلب عین ما جوئی به عین ما بجو طالب و مطلوب را از ما طلب

این بهشت از آشنای او طلب جنت المأوا برای او طلب زاهدانه گر همی جوئی بهشت بشنو و بهر رضای او طلب

همه مستهلکند موج و حباب نظری کن به چشم ما دریاب عین آبیم و آب می جوئیم عین ما را به عین ما دریاب

هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو ذوق اگر خواهی قدم نه سوی درویشان ما

قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهر ما لشکر همت بباید تا بگیرد ملک ها قلعهٔ دل گر بگیری جاودان ایمن شوی همت ما اینچنین فرمان دهد بر پادشا