نزد ما خلت خلیل این است بخشش حضرت جمیل این است حق تعالی خلیل خواند او را تو خلیلش بگو دلیل این است

خانقاه نعمت‌اللّه را صفائی دیگر است خوش سر آبی و خوش بستان سرابی دیگر است از سر اخلاص نان بی ریای او بخور زان که خوان نعمت‌اللّه را نوائی...

از تجلی ذوق اگر داری خوش است این چنین ذوق ار به دست آری خوش است ذوق یاران از تجلّی خوش بود حال سرمستان به میخواری خوش است

یوسف گل پیرهن سلطان ماست این چنین خوش گلستانی آن ماست لاجرم هر بلبلی کآید به باغ او همی نالد که او جانان ماست

با محیط عشق او دریا بر ما شبنم است چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنم است عارفی دریادلی کو دم ز دریا می‌زند هست دریای خوشی اما از آنجا شبنم است

جام و می را گرد و می‌گوئی رواست ور یکی خوانی بخوان کان قول ماست از حباب و موج و دریا آب جو غیر آبی در نظر دیگر کجاست

دل تو بارگاه اللّه است خلوت خاص نعمت‌اللّه است دل مرنجان و دل به دست آور گر دلت زین حکایت آگاه است

هر چیز که آن متاع دنیاست بیگانه ز ماست بشنو این راست گر گندم دهر کاه گردد بر ما بجوی چو یار با ماست

ذات احدیت است این ذات بی اسم و صفت کجاست آیات گفتم او را به شرط لاشئی یعنی مطلق از این حکایات

گفتم که عبارتی ز وحدت گویم به طریق استعارت چون آتش عشق او برافروخت هم عقل بسوخت هم عبارت