هر که او بر خاک این درگه فتاد روی خود در جنت المأوا نهاد گر در آمد از در ما عارفی حق تعالی خوش دری بر وی گشاد

مطلوب خود است و طالب خود چه جای خیال نیک یا بد موجود غرض بگو کدام است غیری او را چگونه یابد

صوفی باصفا وفا دارد لاجرم از وفا صفا دارد امر آسان بود تصوف او گر درین ره امام ما دارد

هر که او با یزید یاری کرد هر چه کرد او خلاف یاری کرد هر که گوید یزید بود عزیز شک ندارم به خویش خواری کرد

آتش غیرتش برافروزد غیر خود را به یک نفس سوزد لیس فی الدار غیره دیار این سخن را به ما بیاموزد

اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفت موجود ز جودند به وجهی چه توان گفت غیرند در آن وجه که غیرند نباشند گر عین وجودند به وجهی چه توان گفت

عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچ ور نباشد درد او درمان چه باشد هیچ هیچ با وجود حضرت سلطان ما کرمان خوش است بی حضور خدمتش کرمان چه...

عمر بی او اگر گذاری هیچ غیر او هر چه دوستداری هیچ در پی دیگری اگر گردی به عدم می‌روی چه آری هیچ

عمر بی او اگر گذاری هیچ غیر او هرچه دوستداری هیچ در پی دیگری اگر بروی به عدم می روی چه آری هیچ

روح او جان جملهٔ ارواح تن او اصل جملهٔ اشباح خانه روشن به نور مصباح است روشن از نور او بود مصباح