نتواند که گوشه بگزیند یا به کنج خراب بنشیند چه کند خلوتی چو در همه شبی نور محبوب خویش می‌بیند

همه عالم ز حضرتش موجود این چنین بوده است و خواهد بود هر چه خواهی چو ما ازو می‌ خواه تا بیابی ز حضرتش مقصود

بسط او از بسط آن سلطان بود در میان اهل دل چون جان بود از نسیم لطف او گلزار ما همچو غنچه دایماً خندان بود

هر بلا کز حضرتش ما را بود آن بلا نبود که آن آلا بود هر بلا کاید از او نبود بلا خوش بلائی از چنان بالا بود

کون جامع جامع اسما بود عین اول عین جد ما بود گوهر درّ یتیم از ما بجو زان که عین ما ازین دریا بود

سرّ علم قدر عظیم بود خوش بزرگی که او علیم بود حکم حاکم به قدر استعداد بود ار حاکم حکیم بود

مرغ زیرک بین که یاهو می‌زند روز و شب با او و کو کو می ‌زند ذهن تیر انداز ما بر هر نشان می ‌شکافد مو و بر مو می‌ زند

عقل نفی ما سوی اللّه می‌ کند عشق ما اثبات اللّه می‌ کند لا و الا هر دو را در هم شکن کاین نصیحت نعمت اللّه می‌ کند

صبری کنیم تا ستم او چه می‌ کند با این دل شکسته غم او چه می ‌کند هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما دم در کشیده تا ستم او چه می ‌کند

ظاهر و باطن ار چه ضد انند عارفان هر دو را یکی دانند این دو اسم اند و ذات هر دو یکی به صفت آن یک دو گردانند