نور او را به نور او بیند هر چه بیند همه نکو بیند هم از او گوید و از او شنود نه چو احول یکی به دو بیند

خلق و حق را به همدگر بیند آفتاب است و در قمر بیند نور حق را به نور حق نگرد نور خود را به نور خود بیند

هر که او از خدای ما ترسد از من و تو بگو کجا ترسد ترسم از ذات اوست تا دانی دلم از دیگری کجا ترسد

عقل علمش به ذات او نرسد ور تو گویی رسد نگو نرسد صوفی با صفا وفا دارد حاصلش غیر گفتگو نرسد

ماضی و مستقبلت گر حال شد دی و فردا سر به سر پامال شد عمر صد ساله به نزد ما دمی است ای که گوئی عمر تو صد سال شد

ابر خوش دامنی به ما افشاند بر سر کوه برف را بنشاند آفتابی بتافت و برف گداخت آنچنان برف ژرف هیچ نماند

عاقلی کی به عاشقان ماند آن سر کل کجا نهان ماند هندویی کی بود چو ترک خوشی این چنین کی به آن چنان ماند

عاقلان گر چه بسی در سفته اند در همه بابی سخنها گفته‌ اند در سراشان همچنان خاشاک هست تا نپنداری که خانه رفته ‌اند

خشت عقل از قالبش بیرون فتاد خانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد عقل مخمور آن دو لیلی گرفت وان که لیلی بود با مجنون فتاد

هر چه خواهی به قدر استعداد حضرت آن کریم خواهد داد این عطایش به ما بود دایم خواه در مصر و خواه در بغداد