به همه صورتی مصور اوست به همه نورها منور اوست بندهٔ حضرت خداوند است پادشاه تمام کشور اوست

جام می از بهر می داریم دوست این و آن از عشق وی داریم دوست دوست را در آینه بینیم ما آینه بی دوست کی داریم دوست

در حقیقت فاعل افعال اوست جملهٔ افعال از آن وجهی نکوست لطف او در این و آن ساری بود هست ما را بس امید از لطف دوست

حکم و عدل نام آن شاه است باطناً شمس و ظاهراً ماه است رند مست او زاهد هشیار سیّد بندگان درگاه است

ای آنکه جزو لایتحزی دهان تست طولی که هیچ عرض ندارد میان تست کردی به نطق نقطهٔ موهوم را دو نیم پس مبطل کلام حکیمان بیان تست

ساقی ما به ذوق سرمست است با حریفان مدام بنشستست می برد دست از همه عالم زان که دستان او از آن دست است

جنت نفس دوزخ جان است ترک دوزخ بگو بهشت آن است آبش آتش نماید آتش آب دوزخش در بهشت پنهان است

همه عالم تن است و او جان است شاه شروان و میر او جان است جام گیتی نماش می‌ خوانند به حقیقت بدان که این آن است

بدان که حضرت اعلی نمی ‌توان دانست ز ذات او به جز اسما نمی‌توان دانست هر آنچه ممکن دانستن است دانستیم ولی حقیقت او را نمی ‌توان دانست

این ظلمت و نور جسم و جان است وین هر دو حجاب عارفان است گر کشف غلطای اینها ما را به خدا یقین همان است