صبری کنیم تا ستم او چه می کند با این دل شکسته غم او چه می کند هر کس علاج درد دلی می کنند و ما دم در کشیده تا ستم او چه می کند

عاقلی کی به عاشقان ماند آن سرگل کجا نهان ماند هندوئی کی بود چو ترک خوشی این چنین کی به آنچنان ماند

نور او را به نور او بیند هر چه بیند همه نکو بیند هم از او گوید و از او شنود نه چو احول یکی به دو بیند

در عین تو او چو خود نماید حالی به صفات تو بر آید گر نیک و بد است از تو بر تست آن نور ترا به تو نماید

به هر صورت که ما را رو نماید ببین تا نور چشمت را فزاید توان دیدن اگر لطفش به رحمت حجاب از دیدهٔ ما بر گشاید

در جملهٔ مرتبه بر آید در مرتبه ها همه نماید وین طرفه که این همه مراتب در وحدت او نمی‌ فزاید

آن کریمی که از کرم هر روز به محبان خود عطا بخشد دارم امید آن کز الطافش یک کمال دگر به ما بخشد

نعمت خود خدا به ما بخشید این چنین نعمتی خدا بخشید دنیی و آخرت به ما می داد ترک کردیم و خود به ما بخشید

خلعتی خوش خدا به ما بخشید خوش نوائی به بینوا بخشید همه عالم به ما عطا فرمود پادشاهی به این گدا بخشید

همه عامل یکی بود موجود در همه می ‌نماید آن مقصود گفتهٔ سیّدم به جان بشنو دولتت باد و عاقبت محمود