منکرت گر همی کند انکار مکن انکار منکرت زنهار زان که هر کو موحد است تمام همه بیند یکی کند اقرار

ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار اختیار اولین نیک است کردیم اختیار تن یکی داریم و در یک تن نمی باشد دو سر دل یکی داریم و در یک دل نمی...

نه دار بماند و نه دیار نه یار بماند و نه اغیار نه جام بماند و نه باده نه مست بماند و نه هوشیار

واحد به کثیر گشته ظاهر کثرت معقول نزد ناظر غیرت داری ز غیر بگذر عینش می بین و باش ناظر

خلعتی خوش خدا به ما بخشید خوش نوائی به بینوا بخشید همه عالم به ما عطا فرمود پادشاهی به این گدا بخشید

مطلوب خود است و طالب خود چه جای خیال نیک یابد موجود بود عرض کدام است غیری او را چگونه یابد

آتش غیرتش برافروزد غیر خود را به یک نفس سوزد لیس فی الدار غیره دیار این سخن را به ما بیاموزد

در همه آئینهٔ اسما نگر بلکه با اسما مسمی را نگر خوش بیا با ما درین دریا در آ بحر را می بین و در دریا نگر

آن دلبر شوخ مست بنگر آن یار که با من است بنگر در دیدهٔ مست ما نظر کن کآئینهٔ روشن است بنگر

هرکه او از خدای ناترسد از من و تو دگر کجا ترسد ترسم از ذات اوست تا دانی دلم از دیگری چرا ترسد