عقل کل لوح قضا می خوانمش اول مجموع عالم دانمش صورت او ، آدم معنی بود خارج گنج الهی دانمش

منکرت گر همی کند انکار مکن انکار منکرت زنهار زان که هر کو موحد است تمام همه بیند یکی کند اقرار

ما به غیر از یار اول کس نمی ‌گیریم یار اختیار اولین نیک است کردیم اختیار سر یکی داریم و در یک سر نمی‌ باشد دو تن دل یکی داریم و در یک دل نمی...

نه دار بماند و نه دیار نه یار بماند و نه اغیار نه جام بماند و نه کاسه نه خمر بماند و نه خمار

عارفانه اول و آخر نگر هر چه بینی باطن و ظاهر نگر این و آن با همدگر نیکو ببین عین و اعیان مظهر و مظهر نگر

آئینه بردار و در وی کن نظر صورت لطف الهی می نگر مجمع مجموع اسما را ببین از کرم هر بی خبر را کن خبر

آن دلبر شوخ مست بنگر آن یار که با من است بنگر در دیدهٔ مست ما نظر کن کآئینهٔ روشن است بنگر

عارفانه اول و آخر نگر هر چه بینی باطن و ظاهر نگر این و آن با همدگر نیکو ببین از کرم هر بی خبر را کن خبر

یک وجود و مراتبش بسیار عارفانه مراتبش بشمار علم و قدرت ارادتست و حیات یک حقیقت بود به نام چهار

آینه بردار و در وی کن نظر صورت لطف الهی می نگر مجمع مجموع اسما را ببین از کرم هر بی خبر را کن خبر