عقل و علمش به ذات او نرسد ور تو گوئی رسد مگو نرسد تا ابد عاقل ار کند فکری حاصلش غیر گفتگو نرسد

صوفی با صفا وفا دارد لاجرم از وفا صفا دارد اگر آسان بود تصوف او که در این ره امام ما دارد

هرکه او برخاک این درگه فتاد روی خود بر جنت المأوا نهاد گر در آمد از در ما عارفی حق تعالی خوش دری بر وی گشاد

خشت عقل از قالبش بیرون فتاد خانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد عقل مجنون آمد و لیلی گریخت آنکه لیلی بود با مجنون فتاد

نعمت خود خدا به ما بخشید این چنین نعمتی خدا بخشید دنیی و آخرت به ما می داد ترک کردیم خود به ما بخشید

هر چه در غیب و در شهادت بود همه ایثار بندگان فرمود حسن اسما و هم جمال و صفات در چنین آینه به ما بنمود

به هر صورت که ما را رو نماید ببین تا نور چشمت را فزاید توان دیدن اگر لطفش به رحمت حجاب از دیدهٔ ما برگشاید

هر بلا کز حضرتش ما را بود خوش بلائی از چنان والا بود هر بلا کآمد از او نبود بلا آن بلا نبود که آن والا بود

ناظر و منظور آنجا کی بود بود و هم نابود آنجا کی بود هفت دریا غرقه اندر بحر او بلکه اسم و رسم دریا کی بود

یک هویت اول و آخر بود آن حقیقت باطن و ظاهر بود ظاهر و باطن یکی گوید مدام در هویت هر که او ناظر بود